نوشته شده توسط : yasa98
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:"اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی."
پرنده گفت:"من فرق آدم ها و درخت ها را خوب می دانم، اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه میگیرم."
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت:"راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید.
پرنده گفت:"نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است."

fly!!


انسان دیگر نخندید.
انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.
شاید یک آبی دور- یک اوج دست داشتنی...

پرنده این را گفت و پرزد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد...




:: بازدید از این مطلب : 170
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید