نوشته شده توسط : yasa98
سلام بچه ها ولادت رسول الله مبارک ....

اینهم یه مطلب جدید از خودم

من روشن فکرها را دوست دارم

من روشن فکرها را دوست دارم

البته نه آن روشن فکرهایی روی سرشان یک لامپ پر مصرف گذاشته اند.

از همان لامپهایی که پدر سرپرست خانوار را درمی آورد.

من روشن فکرها را دوست دارم

البته نه آن روش فکرهایی که صبح تا شب دنبال می و مستی هستند

همانهایی که ریششان را هرروز صبح شش تیغه میکنند و به ریش بزرگ روحانی روستای کوچک ما میخندند.

من روشن فکر ها را دوست دارم

البته نه آن هایی که عالم و آدم را پست تر ازخود می دانند و همیشه سعی می کنند نظر مسخره اشان را به دیگران تجمیل کنند.

من روشن فکرها را دوست دارم

البته نه آنهایی که زده هستند

بله آنهایی که زده هستند چی می دانم غرب زده شرق زده جنوب زده و یا شمال زده

خلاصه نه آنهایی که از نوع زده هستند

من روشن فکرها را دوست دارم

البته نه آن هایی که نماز خواندن پدربزرگ پیر مرا مسخره می کننند

من از آنها متنفرم

من از روشن فکر ها بدم می آید البته فقط آنهایی که اعتقادات من و هفت جد و آبادم را زیر سوال های مسخره اشان میبرند که البته به تمام سوال های مسخره اشان پاسخ می دهم ولی مغرور هستند و حرف حق توی کله پوکشان نمی رود نمی رود

من از مغرورها بدم می آید...

ولی باور کنید که من...

روشن فکرها را دوست دارم...

                                                               سعید ابوذری اسفند ماه ۱۳۸۹



:: بازدید از این مطلب : 182
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
چند روزه دیسک کمر مامان عوووووووووود(درست نوشتم؟)کرده و دکی جون گفته استراحت مطلق....

چقدر بده مامان خونه مریض باشه وقتی که میبینم خوابیده آتیشم میگیره...

این چندروز خداروشکر باباخونه بود پختن غذا و شستن لباسا با بابای عزیز و شستن ظرفا و ترتمیز کردن و بقیه کارا با اینجانب.....برای اولین بار.....دیشب که دادا از سرکار اومده میگم نگاه کن دستامو از صبح که بیدار شدم شدم کوزت....دیگه دستی واسم نمونده چایی درست کردم ظرفارو شستم لباسارو باباشسته غذا درست کرده 2باره ظرفا رو شستم اینجارو ترتمیز کردم یخ حوض شکستم مس سابیدم دستای آب نیدیدم خراب شد میگه مگه طلاست که آب ببینه و نبینه و....میگم طلا چیه؟جواهره...

امروز صبحونه نخوردم و رفتم اسکول اونجا هم برخلاف همیشه نشد که 2تا کاکائو قاچاقی بخورم گرسنه و خسته رسیدم درخونه دستموووووووووووووووووووو گذاشتم رو زنگ ودرحال سوختن بودکه بابا به داد رسید....دراتاق رو باز کردم رفتم پیش مامان سلام و...به بابا میگم "بابایی ناهال چی دالیم؟"(یه کیلیپ دارم یه نی نی این شعر رو میخونه ولی میگه مامانی ناهال چی دالیم؟)بابا هم میگه سفره پر نون داریم...با حالت مظلومانه میگم بابا من گشنمه...من به میخوام...بابا و مامان هم دست به یکی کردن سربه سرم بذارن...بابامیگه بدوباباجون لباساتو عوض کن و نمازتو بخون بعدم نون داریم ماست هم داریم.....منم عصبانییییییی پاشدم لباسامو عوض کردم نمازمم با دل گشنه خوندم و....در اتاقمو باز کردم برم بیرون دیدم به به...چه بوووووووووووووووویی.....باباجونم برام دمپختی پخته.....با گوشت ماهیچه....با دووووووووووووووغ ترش....دیگه همونجا یکی باید منو میگرفت.... پریدم تو آشپزخونه (مثه تبلیغ بادوم زمینی مزمز که گرسنشه میگرده وقتی مزمز میبنی دیگه اختیارش از دست میره....) و.....تموم....خیلی چسبید....کلا دست پخت بابا خوردن داره....بعدشم که دیگه شستن ظرفا با خودم و.....الانم وحشتناک خوابم میاد....خستم...

 

دعا کنید هرچه زود تر مامانم بهبود پیدا کنه ...

بعدنوشت:دکتر بودم تازهاومدم بازم آمپول....ای خدا واسه جوش صورتم مگه آمپول میزنن....این دکتراهم فقط زورشون به من رسیده تازه کلی ناسازگاری کردم که من از آمپول میترسم تا اون راضی شده ۱دونه....میگم هنوز۴تا تقویتی دارم میگه تقویتی رو ول کن یه چیزی بخور تقویت شی...تازه گفت حجامت...گفتم میترسم.....گفت چندسالته گفتم۱۷.....رشتت؟تجربی....گفت دیگه واقعا زشته بگی من از آمپول میترسم ...دکتر باحالی بود ولی...گفت تا۱۰ روز دیگه اگه دارومصرف کردی و خوب نشد....باید حجامت....چیزی نمونده بود تو مطبش بزنم زیر گریه....آخه حکمت این جوشای صورت من چیه؟



:: بازدید از این مطلب : 134
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
دیشب ...

جفت آمپولا مو زدم و به زووووور هم داروهامو خوردم....کنار بخاری اتاقم دراز کشیده بودم و داداش هم مثه همیشه واسه درس خوندن میاد اتاق من....ساعا11-11:30 بود حالم خوش نبود...چشمامو بسته بودم و فکر میکردم به این بغضی که آزار میده اما خفه نمیکنه....

هادی باهام حرف میزد اما نمیشنیدم....داشت از همکارش میگفت که چندسالشه و الان داره مترجمی میخونه کنار کارش...برخلاف همیشه ذوق بی ذوق...اصلا متوجه حرفاش نمیشدم... همین طور که چشمام بسته بود اشک از گوشه چشام غلطید و...شروع شد...یهو هادی بدون اینکه نگام کنه گفت چرا امشب گیر نمیدی صدای گوشیتو قطع کن؟میشنوی چی میگم؟جواب ندادم...سرشو برگردوند دید بارونیم شروع کرد مسخره بازی که حال وهوام عوض شه...اما....اومد پایین کنارم نشست سرمو گذاشت رو پاهاشو....اشکامو پاک کرد...آجی چرا گریه میکنی مگه دادات مرده؟...چی شده؟....صورتم خیس خیس شده بود....آی گریه کردم....تو بغل دادا گریه کنی هم صفایی داره ها....گفتم دادادلم گرفته...خسته شدم...شارژم تموم شده....شارژر دم دست هست بیارم...شوخی نمیکنم..اگه میتونستم خودمو میکشتم...نمیخوام زندگی کنم....نمیخوام نفس بکشم... وکلی حرف دیگه... گیر داده علتش چیه؟ میگم بی هیچ علتی....شروع کرد حرفای شبکه کیهانیشونو بزنه....شبکه+و شبکه_ و...گفت مامان که چندروزی باید استراحت مطلق بکنه یکمی از کارا افتاده گردن تو نباید تو این طوری بشی...تو ع....رو نگاه کن مگه سال کنکورش مامانش سرطان نداشت و...مگه الان بهشتی نمیخونه....و شروع کرد مثال بزنه...از آشناهامون و...بعد هم کلی حرف و انرژی مثبت دادو....بارون میومد منم که دیونه بارون گفت پاشو بریم بیرون...سرمو که بلند کردم دیدم شلوارش از اشکای من خیس شده...یواشکی یاهمون قاچاقی رفتیم توی حیاط از اونجایی که بارون شدید بودمنم که آمپول نمیدونم چی زده بودم(واسه ضعیف کردن سیستم ایمنیه)دست دادارو کشیدم که بریم تو همین باقی مونده سرماهم بخورم و پنی سیلین هم به این آمپولا اضافه شه...

ترس از امپول آدم رو مجبور میکنه قید عشقشو بزنه...



:: بازدید از این مطلب : 180
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
 

بوی سیب کال میدهد

 آنچه از بزرگراه حس من عبور میکند

چهار راه آشنای من و شما

پیش روی چشم های من

 خط عابر پیاده نصب میکند

تا نگاهمان بهم رسید

درس و مدرسه تمام

سینما تمام

هر اداره یا مغازه ای تمام

من که پشت خط عابر پیاده نمانده ام

باورم نمیشود ولی...

مهلت نگاهمان تمام

عشق کالمان تمام

...

+ من بی تو کال تر از هرچه سیب ترش...



:: بازدید از این مطلب : 352
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
 دلم بدجور لک زده واسه مشهد....آهنگ وبمو که گوش میکنم حس پروازبهم دست میده...غیر از قضیه فک فامیلی شعرش قشنگه....

 تموم حس تاریخو
توی برق چشات داری
شبیه دخترک های
رو قلیون های قاجاری

شکوه دوره مادی
غم تاراج تیموری
چقدر نزدیک نزدیکی
چقدر از دیگرون دوری

شبیه بوی بارون تو
غروب تخت جمشیدی
یه خورشیدی که از مغرب
به این ویرونه تابیدی

مرمت کن منو از نو
نزار خالی شم از رویا
نگاهم کن اگه حتی
تمومه این سفر فردا

هزار آتشکده توی
نگاهت غرق آتیشن
یه عالم یشم و مروارید
تو لبخندت یکی میشن

مثل تابیدن مهتاب
رو تاق ، طاق بستانی
پر از نقش و نگاری تو
شبیه فرش ایرانی

میشه جام جم‏و حتی
تو دستای تو پیدا کرد
در هر معبدو میشه
با یک
لبخند تو وا کرد

 پ ن:یادتونه موضوع انشا دبستانمون"درآینده میخواهید چه کاره شوید؟" بود؟به اینجا یه سر بزنیدبد نیست

شما درمورد چی نوشتید؟

من یادمه پنجم بودیم نوشتم فقط استاددانشگاه رشته فارما...!!اما الان به جای فارما جاست ترنسلیتر...

:: بازدید از این مطلب : 227
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
اگه دوست صمیمیتو بعد از مدت طولانی ببینی....چی کار میکنی؟؟

 یکی از همکلاسی هام که دقیقا پشت سر من و معصوم میشینه عمل جراحی داشت یک هفته و نیم بود که مدرسه نمیومد...امروز اومده بود و یه بند با بغلیش حرف میزدن....طبق کلام دبیرشیمی میگم خانوم سعادت وای برتو...این قدر حرف نزن...میگه تو و معصوم نصفه روز همو نمیبینین اینقدرحرف واسه گفتن دارید ماکه یه هفته بیشتره همو ندیدیم... معصوم میگه زهرا فکرشو بکن اگه ما یه هفته ازهم دورباشیم وقتی همو میبینیم چقدر حرف میزنیم....

جالب اینه هرکی به حرفای ما گوش بده دیووونه میشه چون متوجه نمیشه چی به چیه...رمزیه دیگه.......



:: بازدید از این مطلب : 181
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
 حدود7-6سال پیش بود خونه خالم اینا بودیم داشتیم  بازی میکردیم من اومدم تو آشپزخونه دیدم پسرخالم کمرشو داره نشون مامانم میده و عروس خالمم کفگیر دستشه ومیخواست برنج آبکش کنه و مشغول بود... منم که نبودم نمیدونستم چی به چیه کمرشو دیدم یهو به عروس خالم گفتم دلت اومد با کفگیر داغ پسرخاله منو بزنی... که آشپزخونه رفت رو هوا.....بعد گفتن که تازه حجامت کرده و....

پریشب زنگیدم به همین پسرخاله عزیز و گفتم که فردا شب میخوام برم حجامت و اومدم ازش سوال بپرسم که گفت یادته به من چی گفتی؟از خجالت آب شدم و...بعدش کلی سوال پرسیدم میگم درد داره؟میگه نه زهرا خانوم دردش درحد آمپوله...آمپول درد داره؟؟؟؟منم که اصلا از امپول نمیترسم.....گفتم نعععععع خدامیدونه تودلم چی میگذشت.. میگم شما مردی میگی درد داشت من که.....!!!بعد میگم جاش چی میمونه؟میگه آخه سوالی میپرسی ها مثه خراش که رو دستت بیفته جاش میمونه؟...خلاصه کلی راهنمایی کرد و....

بابا که سر کاره مامان جان هم که استراحت و...داداهم که کلاس خودم تهنایی باید برم....یه حس جالبه ها...

امام صادق مرتب حجامت میکرده....خیلی هم سفارش شده و خیلی هم ثواب داره....

دیشب قبل از اینکه برم زنگیدم بابا....با کلی.....گفتم بابا مثه یه شیر میخوام برم زیر تیغ....

خلاصه ...

منشی دکی جان گفت رو به قبله بشین گفتم که مردم رو به قبله باشه؟؟خندید....ساکشن کردمنم که حساس با اینکه به زور خودمو کنترل میکردم میگفت دخرت این قدر حساسی تو؟ و بعد دکترجان را صدا زد آمد وگفت خانوم و... میترسی؟منم که شییییر گفتم نع مگه ترس داره!هیچی شروع کرد یه دعایی بخونه وبا صدای بلند و گفتم یا ابالفضل رو به قبله هستم دعا هم میخونه تیغم دستشه دیگه تموم شد....کاش قد بلند بود دلم نمیسوخت .....که حس کردم شروع کرد.....بعدشم که دستگاهشو روشن کرد و...فقط دستامو گذاشته بودم رو چشمم و هرچی درد میکشیدم چشمامو فشار میدادم حس میکردم تموم جونمو داره این دستگاه میمکه....مکشش خیلی بد جور بود...

بعدشم پانسمان و تموم...

درکل....دردش شیرین بود.....

اما وقتی اومدم این فشار نازم شدید زد بالا.....بابا اگه بود که دیگه به این زودی پایین نمیومد.....

صبح بابا زنگیده میگه شیرم چطوره؟؟گفتم حال من خوب است اما با تو بهتر میشود...

توصیه میکنم حتما بریدحجامت کنید خیلی مفیده ....

 



:: بازدید از این مطلب : 194
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
هرگز نخواب کوروش دارا جهان ندارد

سارا زبان نداردکاروان زچشمه خشکید

البرز لب فروبست حتی دماوند هم

آتش فشان ندارددیوسیاه دربند آسان رهید

و بگریخت رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

برنام پارس دریا نامی دگرنهادند

گویی که آرش ما تیروکمان ندارد

دریای مازنی ها برکام دیگران شد

نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری؟دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند اینجا خدا ندارد

آییم دادخواهی فریادمان بلند است

اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد

کو آن حکیم طوسی شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی

بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

 



:: بازدید از این مطلب : 207
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
مثه همیشه سوالاتی بس تاریخی و جغرافیایی پیش آمده بود که به پدر بزرگوار مراجعه کرده و درحال بحث و گفت و گو  پیرامون شهر شیراز (که دوست عزیزمان الماس سیاه درغیابشان به این شهر زیبا سفرکرده بودند)بودیم که بحث به انجا رسید من به نکته ای اشاره کردم و پدر این چنین پاسخ گفت:

خوشا شیراز و آب رکنی وآن باد خوش نسیم

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

منم که دیگه اسم خال وسط بیاد بی هوش میشم گفتم ا(با کسره)مثه همون شعر حافظ که میگه من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم(نشون دهنده ی زیبایی و اهمیت خال لب..)باباهمچین زد زیرخنده...گفت عزیزم این که از امام خمینیست دروصف امام زمان....حالا منم میخواستم کم نیارم....دویدم و دویدم حافظمو آوردم و تو فهرست دنبالش میگشم که دیدم نیست حالا واسه جلوگیری از ضایع شدن گفتم بابا بذار این غزل رو پیدا کنم که میگه

"میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست...."

بابارفت رو فاز سالارجون(سالارعقیلی)من ملک بودم و فردوس برین جایم بود..... پیداش کردم این غزل رو کامل خوندم واز اونجایی که شدیدا حس شعرخونی گرفته بودم غزل بعدیشم شروع کردم...

"مرا میبینی و هردم زیادت میکنی دردم

 تورا میبینم و میلم زیادت میشود هردم ...."

اصلا حواسم نبود این غزله یکمی چیزه....بدجور تو حس بودم و جدی و بلند و...میخوندم که رسیدم بیت یکی مونده مصراع دوم رو اومدم بخونم زدم زیرخنده...حافظ و این حرفا...خلاصه تموم شد بعدشم این حس من آخر نداشت یه شعر هم بود از وب همناله خونده بودم از خواجوی کرمانی و از بس زیبا بود از بر شده بودم واس بابا خوندم و کلی ذوقمو کرد و منم کلی خودشیفته شدم و...

 

ای لبت باده فروش و لب من باده پرست

جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست

آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه ی انس

که کسی را نبود جز تو دراو جای نشست

تو مپندار که از خود خبر هست که نیست

یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست

کار هر روز تو چون باده فروشی باشد

نتوان گفت به خواجو که مشو باده پرست

 

بعدشم بابا کتابمو گرفت و بس لبو شدم از اینکه کنار بعضی بیت ها علامت زده بودم و بیت ها کمی تا مقداری چیز بود.....

بعدش بابا شعر خوند و رفتم تا اوج....دیوونشم....

تصور کن عشقت برات حافظ بخونه.....چه لذتی داره....

 

 



:: بازدید از این مطلب : 189
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

امروز 29بهن ماهه و روز اسپندارمذ...
متاسفانه وقتی این اسم رو به زبون میاریم کمتر کسی هست که بدونه این روز چیه و ....
چرا جشن های باستانیمون فراموش شده؟چرا ؟؟؟
از هر احدی درمورد ولنتاین بپرسی مو به مو برات توضیح میده که چی شد و کی پایه گذاری کرد و چه تاریخی و چه ساعتی و چه ثانیه ای.....اما این روز چی؟
همه ولنتاین رو روز عشق میدونن...
مگه ما ایرانی نیستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه ما آریایی نیستیم؟؟؟؟؟؟؟؟
کوروش کجای کاری......
منم هدیه دادم اما....
.به کی؟؟؟!؟!؟!؟....
.بهترین دوستم....
.عزیزترینم که خیلی خیلی دوسش دارم...
دیگه ضایع شدکیه.....
.معصوم جونم....
حیف که بابا نیستش وگرنه جماعتی رو اس بارون میکردم.....
اگه دوست دارید درمورد این روز بیشتر بدونید یه سری به ادامه مطلب بزنید....




:: بازدید از این مطلب : 234
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران