نوشته شده توسط : مصطفی خالقی

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی
به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو
حاضری حرف قانونو ، ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری
حاضری جونتو بدی ، یه خار توی دساش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی
حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی
حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن
حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت
وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری
دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی
حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن
پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن



:: بازدید از این مطلب : 267
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی

احساس

وقتي تو باشي . زندگي برايم زيباست. عاشقي برايم با معناست !

وقتي تو باشي . قلبم بي آرزوست اي تنها آرزوي من در لحظه هاي تنهايي !

وقتي تو عزيز دلم باشي . همدمم باشي . سر پناهم باشي . طلوع آفتاب

برايم آغاز يك روز پر خاطره ديگر با تو است عزيزم !

تو هستي . براي من هستي . تا آخرش همه هستي ام هستي . حالا من

هستم و يك عشق پاك در قلبم !

وقتي تو باشي . عشق در وجودم هميشه زنده است . ميتپد قلبم تنها براي

تو . مي گذرد لحظه ها به ياد تو و مي ماند براي هميشه يك عشق جاودانه

در قلبهايمان !

وقتي تو گل من باشي . باغچه خشگ قلبم بهاري مي شود . اين دل از عطر

و بوي تو پر از محبت و صفا مي شود!

وقتي تو عشق من باشي . اين چشمها براي ديدن تو بي قرار و بي تاب  

مي شود . حضور تو در كنارم تنها آرزو مي شود !

وقتي تو همدمم باشي . ديگر تنهايي با من بيگانه مي شود . غم و غصه

هاي دنيا در قلبم فراري مي شوند !

تو باشي . عزيز دلم باشي . عشقم باشي . دنيا برايمان بهشت هميشگي

مي شود !

وقتي تو باشي . وقتي تو همه زندگيم باشي . اين دل فداي قلب مهر بانت

مي شود . چشمهايم هميشه منتظر ديدن چهره ماهت ميشود !

وقتي تو باشي . من نيز هستم . زيرا تو درون قلبم هستي !

پس با من باش اي عشق جاودانه ام . بيا تا با هم بخوانيم ترانه عاشقانه ام

را . كه براي تو سروده ام اي تو كه بي تو بودن برايم به معناي خواب

هميشگيست !



:: بازدید از این مطلب : 318
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
ღ نازنین عاشق ღ √

:: بازدید از این مطلب : 281
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی

ღ♥ღ  ღ♥ღ

ღ♥ღ  ღ♥ღمحبت را به دل راه دادن صفای سینه می خواهد๑۩۩๑

ღ♥ღ  ღ♥ღ



:: بازدید از این مطلب : 308
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی

 aksha.ir تصاویر زیبا ساز - عکس



:: بازدید از این مطلب : 283
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی

 

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت !


خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

برای لقمه ی نانی

غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی،  نمی گویی؟



خداوندا

اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده ودل خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟




خدا وندا

اگر در ظهرگرماگیر تابستان

تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی

واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ، نمی گویی؟

خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را!

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود یک فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را همچون من بدبخت

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین غوغا نمی کردی

دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر آهم نمی گیرد

دگر این سازها شادم نمی سازد

دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد


برای نا مرادی های دل باشد

خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟

فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟


اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد

که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم

خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!

شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

چرا او این چنین کور و کر و لال است


و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی

و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده می گویم

خدا هرگز نمی باشد

من امشب ناله نی را خدا دانم

من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هیچ است

خدا پوچ است

خدا جسمی است بی معنی

خدا یک لفظ شیرین است

خدا رویایی رنگین است

شب است و ماه میرقصد

ستاره نقره می پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

اگر حق است زدم زیر خدایی !!!

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!

چرا من روسیه باشم؟

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟



خداوندا


تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینند

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را0

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس...قولت!

اگر مردانگی این است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم



:: بازدید از این مطلب : 278
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان را اغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو بود.

انها در یافتند که خودکار های موجود در فضا بدون جازبه کار نمیکنند.

درواقع جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی نویسد ,برای حل این مشکل انها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید,12میلیون دلار صرف شد و انها در نهایت خودکاری طراحی کردندکه در محیط بدون جاذبه مینوشت .زیر اب کار میکرد .روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و  در دمای زیر صفر تا 300درجه سانتی گراد کار میکرد.

.............روسها ره حل ساده تری داشتند انها از مداد استفاده کردند.



:: بازدید از این مطلب : 273
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
انیمیشن های متحرک عاشقانه

:: بازدید از این مطلب : 258
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
سالها پیش در اسکاتلند خانواده(( کلارک)) ارزویی داشتند ,کلارک و همسرش به سختی کار میکردند و پول ان را در بانک می گذاشتندبا این نیت که  خانوادگی,یعنی به اتفاق 9 فرزندشان به امریکا بروند.

 سالها طول کشیدو اما هرطور بود انان به اندازه کافی پول پس انداز کردند,گذر نامه هایشان را گرفتند و در یک کشتی اقیانوس پیما جا رزرو کردند.

این اقدام جسورانه همه افراد خانواده را غرق در هیجان کرده بودو اما چند روز پیش از مسافرت کوچک ترین پسر خانواده را سگی گاز گرفت ,پزشک معالج پای پسر بچه را بخیه زد.ولی پرچم زرد رنگی سر در خانه شان نصب شد. به علامت اینکه به احتمال ابتلا به هاری,تمام خانواده به مدت 14روز روز در قرنطینه به سر خواهند برد.

رویای خانواده از هم پاشیده بود,انان نمیتوانستند طبق برنامه به امریکا بروند,پدر درحالیکه نا امیدی و خشم وجودش را پر کرده بود به اسکله رفت تا رفتن کشتی

را.بدون خانواده,ببیند,.پدر سخت از شدت ناراحتی,گریست و ان پسر را سرزنش میکرد و از اینکه بد شانسی به او رو کرده بود سخنان کفر امیز بر لب اورد.

پنج روز بعد خبری وحشتناک به اطلاع اهالی اسکاتلند و مردم جهان رسید :کشتی عظیم"تایتانیک"غرق شد.کشتی ای که گفته میشد هرگز غرق نمی شودبه قعر اقیانوس رفت و صدها زندگی را نیز با خودش برد..

قرار بود خانواده کلارک در ان کشتی باشند ولی به سبب اینکه پسر کوچک خانواده را سگ گاز گرفته بود,انان انجا مانده بودند.

وقتی اقای کلارک خبر را شنید پسرش را در اغوش گرفت و خدا را سپاس گفت که خانواده او را حفظ کرده و انچه می پنداشت فاجعه ای غم انگیز برایشان شده ,تبدیل به خیر و برکت شد.



:: بازدید از این مطلب : 252
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
انیمیشن های متحرک عاشقانه

:: بازدید از این مطلب : 281
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
عکس های عاشقانه با متن فارسی - www.Pix4Pix.net

:: بازدید از این مطلب : 283
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
.

معلمی از دانش اموزان خواست تا عجایب هفت گانه جهان را فهرست وار بنویسند.

دانش اموزان شروع به نوشتن کردند.

معلم نوشته ها را جمع اوری کرد,با انکه همه جواب ها یکی نبودند. اما بیشتر دانش اموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:

اهرام مصر,تاج محل,کانال پاناما,کلیسای سن پیتر,دیوار بزرگ چین و...

در میان نوشته ها کاغذ سفیدی به چشم میخورد.

معلم پرسید ((این کاغذ سفید مال چه کسی است؟))یکی از دانش اموزان  دست خود را بالا برد.

معلم پرسید :((دخترم چرا تو چیزی ننوشتی؟))

دخترک جواب داد:((عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمیتوانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم.))

معلم گفت:(( بسیار خوب هرچه در ذهنت هست بگو شاید بتوانم کمکت کنم!))

در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت((به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از: لمس کردن. چشیدن,دیدن, شنیدن, احساس کردن, خندیدن و عشق ورزیدن.))

پس از شنیدن سخنان دخترک.کلاس در سکوتی محض فرو رفت .اری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما انها را ساده و معمولی می انگاریم و به سادگی از کنارشان عبور میکنیم.

 



:: بازدید از این مطلب : 254
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
 

مردی سراغ گردو  فروشی رفت و گفت:((میشه همه ی گردوهاتو رایگان به من بدی؟!))

گردو فروش با تعجب به اون نگاه کرد و هیچی نگفت.2باره پرسید:((میشه یه کیلو گردو مجانی به من بدی؟))

و باز با سکوت مواجه شد.

__((پس خواهش میگنم دست کم یه گردو مجانی بهم بده))و اینقدر اصرار کرد تا بالاخره گردو رو گرفت.

__((یه دونه که ارزش نداره.یه دونه دیگه هم بده))و با اصرار یه گردو دیگه هم گرفت.

 وخواست گردو سوم رو بگیره  که گردو فروش عصبانی شد

و گفت: ((زرنگی؟!این طوری میخوای تمام گردو های منو ازم بگیری؟

مشتری سمج گفت((راستش میخواستم درسی بهت بدم.عمر و زندگی ماهم اینطوریه

 اگه به تو بگم همه ی  عمرت رو به من بفروش به هیچ قیمتی قبول نمی کنی.

ولی روزهای زندگیت رو بی توجه یکی یکی از دست میدی تا به خودت بیای همه ی عمرت از دست رفته.))



:: بازدید از این مطلب : 396
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی

حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم
بذار عاشقت بمونم

بذار عاشقت بمونم

قلب من می گه که هستی اما چشمام می گه نیستی

خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی

بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی

چشم من می گه تو رفتی اما قلبم می گه هستی

مگه میشه تو نباشی تو مثه نفس می مونی

دستای گرمتو کاشکی تو به دستم برسونی

دستم بی تو بی پناه ِ می میرم وقتی نیستی

مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی

حالا که همش خیاله بذار دستاتو بگیرم

بذار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم

بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم

حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم

بذار عاشقت بمونم



:: بازدید از این مطلب : 324
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

یک گلوله برفی برای خودم درست کردم,

انقدر خوشکل که حتی فکرش را هم نمیتوانی بکنی.

بعد فکر کردم برای خودم نگهش دارم.و پیش خودم بخوابونمش.

براش لباس خواب درست کردم,

یک بالش هم برا زیر سرش.

دیشب دیدم گذاشته رفته,

اما قبل از رفتن, جاش رو خیس کرده بود!



:: بازدید از این مطلب : 257
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
سلااااااااااااااااااااااااام خوفین؟

این بار به خاطر دل همه عاشق ها ... .

کلمه ولنتاین در اصل به معنی فردی بود که نامش از جعبه مخصوص بیرون می آمد و به عنوان محبوب برگزیده می شد. این روند تا سال های 1500 میلادی ادامه داشت. حدود سال 1533 ولنتاین به قطعه کاغذ تا شده ای گفته می شد که نام محبوب روی آن نوشته شده بود. پس از سال 1610 هدیه ای بود که به این فرد خاص داده می شد و از سال 1824 به شعر، نامه یا قطعه ادبی بدل شد که برای محبوب نوشته می شد. اگرچه ولنتاین هر سال روز 14 فوریه جنش گرفته می شود، اما اصل آن به جشن رومی ها به نام لوپرکالیا بازمی گردد که در 15 فوریه برگزار می شد. در این جشن حاصل خیزی و باروری گرامی داشته می شد. ارتش رومی ها در آن زمان کشورها را از لحاظ اجتماعی و طبیعی مورد تاخت و تاز قرار می داد. هنگامی که رومی ها به فرانسه حمله کردند فستیوالی به راه انداختند که در آن پسران رومی نام دختران رومی را از یک گلدان بیرون می کشیدند تا همسرشان شود و سپس آن جفت در روز فستیوال هدایایی ردوبدل می کردند. این جشن مربوط به مشرکین بود بنابراین در سال 469 میلادی پاپ گلاسیوس تصمیم گرفت به آن رنگ و بوی مسیحیت ببخشد و اعلام کرد که از حالا به بعد این جشن به افتخار سن ولنتاین برگزار خواهد شد. سن ولنتاین رومی جوانی بود که به دست امپراتور کلودیوس دوم کشته شد. گفته می شود مرگ او به دلیل کنار نگذاشتن مسیحیت بود و در 14 فوریه 270 میلادی اتفاق افتاد. اما چرا سن ولنتاین کشته شد؟ در افسانه ها آمده که در قرن سوم پس از میلاد امپراتور کلادیوس دوم نمی خواست که هیچ یک از سربازانش عاشق کسی شوند و ازدواج کنند چرا که فکر می کرد همسر و خانواده توجه سربازان را از وظیفه شان نسبت به او منحرف می کند و گاهی اوقات باعث می شود که مردان اصلا در جنگ شرکت نکنند.

امپراتور به سربازان بیشتری نیاز داشت پس ازدواج کردن را غیر قانونی اعلام کرد و هرکس که مراسم عقد را برگزار می کرد باید کشته می شد. گفته می شود سن ولنتاین از دستور منع ازدواج سرپیچی می کرد و جوانان را در خفا به عقد هم درمی آورد، اما او را پیدا کردند و کشتند. داستان دیگری می گوید که مردی به نام ولنتاین به خاطر کمک به مسیحیان آزار دیده در زندان بود. ولنتاین زندانبان خود را به مسیحیت فراخواند و او و تمام خانواده اش را مسیحی کرد. زندانبان دختر نابینایی هم به نام جولیا داشت که ولنتاین به او دلبسته شد و البته بینایی او را هم شفا داد. اما پیروزی با عشق نبود. صبح روز اعدام، ولنتاین نامه ای به جولیا نوشت و آن را از طرف ولنتاین تو امضا کرد.

در ایتالیا هم در قرون وسطی فستیوال بهاره ای برگزار می شد که در آن جوانان مجرد در باغ ها جمع می شدند و به شعر های عاشقانه و موسیقی گوش می کردند. پس از آن دو به دو در باغ قدم می زدند. در فرانسه هم همین رسم مدتی اجرا می شد اما حسادت زیادی برمی انگیخت و مشکلاتی به وجود می آورد که این رسم را از ادامه بازداشت. رسم کشیدن نام ولنتاین یا محبوب در انگلستان قرن ها ادامه داشت حتی وقتی که اشغال رومی ها به پایان رسید. مردان جوان در انگلستان نام تمام زنان جوان را روی تکه های کاغذ می نوشتند، آنها را تا می کردند و در کاسه ای می ریختند. مردان جوان می بایست با چشم بسته نامی را از کاسه بیرون می کشیدند. نام دختری بیرون می آمد و به این معنا بود که دختر برای یک سال آینده ولنتاین او بود. همین فستیوال به گونه دیگری هم برگزار می شد: دو رومی جوان که توسط کشیش تبرک شده بودند شلاق چرمی از پوست بز به دست می گرفتند و در خیابان ها می دویدند. شلاق چرمی فبروا نامیده می شد که کلمه لاتین آن فبرواتیو و معنی آن اهتزاز شلاق مقدس است. این کار برای تطهیر انجام می شد. کلمه February که هم اکنون به کار می بریم هم از همین ریشه است. آنها اعتقاد داشتند اگر این شلاق به زنی برخورد کند او بهتر می تواند بچه به دنیا بیاورد. این موضوع باز هم باروری را تداعی می کند. براساس افسانه ها، آنها این کار را به افتخار فونوس ایزد جنگل و کشتزارها انجام می دادند که شبیه به خدای یونانی، پن است. اکنون ماه فوریه برای اکثر ما برابر با بهار نیست و در خیلی جاها در این ماه روی زمین پوشیده از برف است. رومی ها جشن لوپرکالیا در روز چهاردهم و روز ولنتاین در پانزدهم فوریه را درهم آمیختند که هفت هفته پس از انقلاب زمستانی بود و پیشرفت زمستان به سوی بهار را نشان می داد. در قرون وسطی فکر می کردند پرندگان روز چهاردهم فوریه جفت انتخاب می کنند بنابراین، این روز قرن ها به عنوان روز رسمی جفت یابی به شمار می آمد. افسانه دیگر درباره روز ولنتاین نه به رومی ها بلکه مربوط به نروژی ها است. نروژی ها سن گالانتینی داشتند که به معنی عاشق زن ها است. در زبان انگلیسی گ نروژی مانند و تلفظ می شود و صدای آن ولنتاین می شود نروژی ها عقیده دارند سن گالانتین آنها بخشی از تاریخ روز سن ولنتاین امروزی است. اما فرانسوی ها هم عقیده دارند کلمه ولنتاین از کلمه گالانتین می آید که به معنی عشاق است.

کلیسای کاتولیک روم تمام سعی خود را برای تحریم این فستیوال باروری و همسریابی کرد. با این حال این رسم در جوامع باقی ماند، کلیسا هم از مبارزه با آن دست برداشت و تصمیم گرفت آن را به روز مقدس مسیحی برای سن ولنتاین بدل کند. بنابراین در سال 1660 چارلز دوم به طور رسمی روز ولنتاین را در جامعه انگلیس رواج داد. به همین دلیل انگلستان نخستین کشوری است که چاپ کارت تبریک به خصوص آنها که عشق، تحسین، دلباختگی و سایر احساسات را نشان می دادند شروع کرد. روز سن ولنتاین 1629 از طریق پاک دینان به آمریکا رفت ولی در آنجا هم با مخالفت بعضی از بزرگان کلیسا مواجه شد. اما عشق پیروز شد و کلیسا نتوانست مانع عشق و احساسات شود.

حدود یکصد سال گذشت تا نخستین کارت ولنتاین در آمریکا به وجود آمد. مارجری بروز (از انگلستان) قدیمی ترین کارت ولنتاین شناخته شده را در سال 1477 به جان پاستون فرستاده است. برای ولنتاینی که زمانی به معنی محبوب بود و بعد نماینده پیام عشق شد. سامویل پپیز در 14 فوریه 1667 در دفتر خاطراتش شرح داده که یک جور ولنتاین از همسرش دریافت کرده است. ولنتاین او یک برگ کاغذ آبی بود که نام همسرش با حروف طلایی در آن نوشته شده بود و جد ولنتاین های بعدی به شمار می رفت. اما خیلی طول کشید تا این رسم فراگیر شود. یکصد سال طول کشید که گذاشتن نامه عاشقانه ولنتاین در درگاهی خانه محبوب متداول شد. اگرچه کلیسای کاتولیک به خودی خود از ولنتاین به هیجان نیامد، اما این رسم به تدریج در کشور های کاتولیک رواج یافت. جای تعجب است که ولنتاین ها به وسیله راهبه ها درست می شد که یک قلب توری و تزیین شده با نقاشی گل و طرح کوپیدون [در اساطیر رومی رب النوع عشق] یا فرد مذهبی مقدس دیگری در وسط آن بود. هدایای ولنتاین همیشه به صورت قلب هایی که امروز می شناسیم نبودند. بیشتر آنها پاکت های کاغذی بودند و تا می شدند. پست کردن آنها هم گران درمی آمد پس پاکت ها را تا می کردند و با موم مهر می کردند.


                                            


:: بازدید از این مطلب : 288
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
سلااااااااام این شعر مال هوشنگ ابتهاج<سایه> است شعر دو بیتی جالبیه من که خیلی دوستش دارم.

 

احساس...

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری...

 

 



:: بازدید از این مطلب : 310
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
این هم قسمت هایی از شعر آبی خاکستری سیاه... .

در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی


 

من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ

چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشی هاست

 

حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

                                               ۱۳۴۴ حمید مصدق

 



:: بازدید از این مطلب : 285
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
سلااااااااااام  فقط برای اون ها که می دونن تنهایی چیه........

 

 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 337
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
 

چند تا داستان کوتاه کوتاه باحال...

کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده :

For Sale: Baby Shoes, Never Worn.

برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .

گفته میشود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.

کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد !

The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door.

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند



:: بازدید از این مطلب : 307
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
حميد مصدق خرداد 1343

*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 
"جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
*من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 




:: بازدید از این مطلب : 312
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
 

فقط برای عاشق ها


نقاشی های عاشقانه











نقاشی های عاشقانه








 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 384
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی


:: بازدید از این مطلب : 306
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی

 



:: بازدید از این مطلب : 291
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
سلام به همه بچه هاي عزيزي كه اومدن تو اين سايت و به من سر زدن.

داستان كريتوس از آنجا شروع ميشد كه يك پسري ۴ ساله در بغل مادرش رئا بود.اين پسر پدرش را نميديد و به خاطر همين مردم خانواده ي او را تا ميخواستند اذيت مي كردند چون نميدانستند پدر او زئوس بزرگ(خداي خدايان) بود.تا اين كه اين پسر كه كريتوس نام داشت بزرگ شد ولي مادرش به علت بيماري شديد و اذيت مردم در بستر مي خوابيد و از چشماش اشك مي ريخت.كريتوس به كنار مادش رفت.مادرش به او گفت:"مي خوام چيزي رو بگم كه هرگز به تو نگفته بودم."كريتوس گفت:"چي بود كه به من نگفتي؟"رئا گفت:"اسم پدرت!!"در حال مرگ بود كه ناگهان به يك ديو اندازه ي ۹۶ متري در آمد ولي كريتوس كه نميخواست مادرش بميرد او را محكم به ديوار زد كه دوباره به انسان تبديل شود.بعد آخرين كلمه اي كه از دهانش آمد بيرون اين بود:"زئوس"و بعد مرد.كريتوس براي اين كه انتقامش رو از همه ي مرم بگيرد به جنگ رفت.جنگ ها زيادي كرد.در همه پيروز بود اما در يكي از جنگ ها كه با سپاه و لشكر عظيم بربر ها بود داشت شكست مي خورد.نزديك به خوردن چكش بارباريان بود كه ناگهان كريتوس از اريس(خداي جنگ)طلب كمك خواست.اريس به او كمك كرد و به هارپي ها گفت كه دو شمشير تيغه اي به دستش ببندند.هارپي ها دو شمشير را به زنير بستند و زنجير ها را در گدازه انداختند وبعد بردن تا اين كه زنجير هاي داغ گدازه اي را به دستش بستندكريتوس فرياد بلندي كشيد.بعد از بسته شدن شمشير ها به دستش،از اريس تشكر كرد و قول داد كه بنده ي او باشد و هر كاري كه گفت به آن ها عمل كند.



:: بازدید از این مطلب : 279
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
برای خواندن به ادامه مطلب برید.

:: بازدید از این مطلب : 254
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب برید.                                                     



:: بازدید از این مطلب : 288
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
برای خواندن به ادامه مطلب برید.

:: بازدید از این مطلب : 333
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
برای خواندن به ادامه مطلب برید.

:: بازدید از این مطلب : 264
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی خالقی
برای خواندن به ادامه مطلب برید.

:: بازدید از این مطلب : 258
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : | نظرات ()