فرشته کوچولو آروم نشست یه گوشه خسته بود دلش واسه آسمون تنگ شده بود اما بالاشو گم کرده بود
یه دختری نشسته بود گریه می کرد فرشته کوچولو رفت و پرسید دخترک چرا گریه می کنی
دخترک گفت سیبی را می خواهم.
فرشته کوچک گفت گریه نکن من سیبی برایت خواهم آورد
دخترک گفت تو زبیا نیستی بر زیبایی سیب اثر می کنی
فرشته کوچک دلش شکست اما نتوانست دخترک ر نادیده بگیرد
فرشته کوچولو خسته بود اما رفت و رفت
گشت و گشت
تا سیبی یافت و آن را برای دخترک برد و به دستش رساند دخترک سیب را گرفت و فرشته کوچک را از یاد برد
فرشته کوچک بود دلش گرفت
خواست تا با دخترک بازی کند اما دخترک دل در گرو سیب داشت و او ر فراموش کرد
و فراموش کرد زخمی که بر دل فرشته کوچک نهاده بود را پاک کند
فرشته کوچک دل شکسته و خسته به دیوار تکیه زد تا دخترک را شاد و آغشته به بوی سیب تماشا کند
که صدای گریه مادری را شنید
دنبال صدای گریه رفت
مادری خسته و غمگین آن سوی دیوار تکیه داشت
فرشته کوچک پرسید
طوری شده؟
مادر گفت
نه فرشته اصرار کرد و مادر غمهایش را گفت و گفت یکی از غمهایش بی مهری فرزندانش است
فرشته کوچک گفت من پر از مهرم
مادر گفت
نه تو کوچکی زشتی مهرت را نمی خواهم
اما فرشته کوچک در حد وانش مقداری از غمهای مادر را بر جان خرید و به دنبال فرزندان مادر گشت و مهر مادر را به دل آنها انداخت
و مادر هرگز نفهمید فرشته کوچک برایش چه کرده بود
فرشته كوچك به مادر گفت كمي از آغوشت را بر من مي گشايي
مادر گفت نه
آغوشم از آن فرزندانم است
فرشته گفت من مي توانم فرزندت باشم
مادر گفت نه تو زشتي تو فرشت اي بايد سرآمد باشي بايد الگو باشي
بايد مستحكم و راسخ باشي
تو به آغوش نيازي نداري بايد بروي
بغض گلوي فرشته كوچك را فشرد و يادش آمد:
اگر مادر او را در آغوش مي گرفت نشاني از الهايش براي پرواز ميافت
خواست دنبال مادر برود كه يادش آمد او مادر را به خاطر مادر بودنش مي خواهد نه به خاطر باهايش
غمگين بغض كردو سر به زير انداخت كه ناگهان سيلي محكمي بر صورتش نشست و رنگ رخش را نيلي كرد
فرشته كوچك سرش را بلند كرد پسركي را ديد
سرخوش و سر به هوا
از او پرسيد چه مي خواهي
گفت عشق
فرشته كوچك قلبش را به پسر داد و پرسيد
مرا دوست داري
پسرك گفت
از عشق تو گرم شدم و
مي خواهم با قلبت لانه اي بسازم براي دختري زيبا
فرشته كوچك گفت
مي شود مرا دوست داشته باشي
پسر او را زير لگدهايش له كردو مشتي بر چشمانش كوبيد و موهايش را كند و گفت
تو به درد نمي خوري تو كثيفي
تو زشتي
تو به هيچ دردي نمي خوري
قلب فرشت رابرداشت و رفت
فرشته كوچك بود دستش را روي سينه ا گذاشت جاي قلبش مي سوخت
با وجودي كه پسرك قلبش را برده بود پر از عشق بود ومحبت و مهرباني هنوز
اما ديگر تاب خستگي را نداشت
مردي از آنجا مي گذشت
فرشته صدا زد
آقا مرد گفت خسته ام درمانده ام
فرشته آنقدر حركات عجيب از خود نشان داد تا مرد خنديد
به مرد گفت خوشحال و دلشاد شديد
مرد با وجود شادي زيادش گفت نه از زشتي و بد قيافگي تو مي خندم
تا به حال موجودي به بيچارگي تو نديده بودم
واز كنارش گذشت در حالي كه دل پژمرده اش جوان و با نشاط شده بود
..
..
..
..
روزي كنار جوي آبي شاپركيبالهايي شكسته را ديد كه متعلق به فرشته اي كوچك بود
شاپرك پر گرفت تا نشاني از فرشته كوچك بيابد
اما هر كدام از تكه هاي فرشته را گوشه اي يافت و همه يادشان آمد كه روزي فرشته اي هم بود كه با تمام كودكي و عشق و محبت و وجود پاكش در كنار آنها بود
اما ديگر اثري از او يافت نشد
جز يادداشتي كه باد به شاپرك داد و روي آن نوشته بود
تا كه بوديم نبوديم كسي
اين بود سر گذشت فرشته كوچكي كه با تمام وجودش همه را شاد ساخت و همراه مهربان بقيه بود و هرگز كسي او را نديد
اگر نيك بنگري دنيا پر از فرشته هاي كوچكي است كه مبهوت در احوال ما به ما عشق مي ورزند اماما دلشان را هرگز شاد نمي كنيم
:: بازدید از این مطلب : 269
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0