کاش به جای این همه عشق نویسی ، کمی عشق را زندگی می کردیم .
باور می کردیم که دلقک ها هم می گریند...
و اینکه عشق حرف بیهوده ای نیست ؛ اما ما بیهوده اش کردیم و آنچنانی که خود خواستیم تعبیرش…
و گاهی چه تعابیر دهشتناکی
هر روز فریاد می زنیم که عاشقیم اما یادمان نمی آید که شبی گرسنه خوابیده باشیم
ربطش را می پرسی..!!!؟؟؟
ما فراموش کردیم «ما عرفناک حق معرفتک» را و تو را تا سطح فکرهای کوچکمان کوچک کردیم.
ما دم از عشق زدیم در حالی که طعم قهقهه های مستانه ی شبانه های با روسپیان را فراموش نکرده بودیم ..
گفتیم :آنجا که عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرو می آرد، این را گفتیم و همه ی نباید ها را باید کردیم و به هر که در ما به حقارت نگریست با پوزخندی تحویلش دادیم :که آنجا که عشق فرمان…
ما عشق را نیافته گم کرده بودیم و خدای را نَشناخته به برگ درخت ترسیم کردیم و هیجان زده از اِین کشف بزرگ می نوشیدیم و همان کلمه را هم فراموش کردیم…
خدا در ما باز هنوز به امید می نگریست و ما همچنان بر مرداب های درونمان می افزودیم و اینکه هنوز پایداریم را نشان از به حق بودنمان انگاشتیم
حال آنکه خود می دانستیم حق را از یاد برده بودیم
ما عاشق بودیم و نمی گریستیم
برخنده ی ما گریستن آغاز کنید شاید این قفل ها باز شوند
هنوز یادم هست از کجا دروغ گفتن را شروع کردم تو هم یادت هست .بیا برگردیم
برگردیم به همان انسانی که بودیم
حرف های زیبای کمتری بلد بودیم اما هنوز زنده بودیم و گاهی می گریستیم
بیا باز هم عاشق دخترک کوچک همسایه باشیم و در نگاهش عاشقانه بنگریم و دستهای کوچکش را در دست بگیریم و با او بخندیم و فراموش کنیم به راحتی می شود زنانی را در آغوش کشید که عصمت به مفت می فروشند...!!!
جام عشقی راکه صادقانه به ما داده شد پر از زهر بدبینی و دروغ و ریا برش گرداندیم