نوشته شده توسط : yasa98

پول میتونه سرگرمی رو بخره اما نه شادی رو.

پول میتونه رختخواب رو بخره اما نه خواب رو.

پول میتونه غذا رو بخره اما نه اشتها رو.

پول میتونه دارو رو بخره اما نه سلامتی رو.

پول میتونه وسیله آرایش بخره اما نه زیبایی رو.

پول میتونه خدمتکار بخره اما نه دوست رو.

پول میتونه پست(مقام)رو بخره اما نه بزرگی رو.

پول میتونه نوکری رو بخره اما نه وفاداری رو.

پول میتونه قدرت رو بخره اما نه اعتبار رو.



:: بازدید از این مطلب : 294
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

جواب سلام را با عليک بده ،

 جواب تشکر را با تواضع،

جواب کينه را با گذشت،

جواب بي مهري را با محبت،

جواب ترس را با جرأت،

جواب دروغ را با راستي،

جواب دشمني را با دوستي،

جواب زشتي را به زيبايي،

جواب توهم را به روشني،

جواب خشم را به صبوري،

جواب سرد را به گرمي،

جواب نامردي را با مردانگي،

جواب همدلي را با رازداري،

جواب پشتکار را با تشويق،

جواب اعتماد را بي ريا،

جواب يکرنگي را با اطمينان،

جواب مسئوليت را با وجدان،

جواب حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بي غرور،

جواب دورنگي را با خلوص،

جواب بي ادب را با سکوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با اميد،

جواب منتظر را با نويد،

جواب گناه را با بخشش،

جواب عشق را با عشق

هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس رو بي جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابي بدي يه روزي یه جوري يک جايي به توبازميگردد  .



:: بازدید از این مطلب : 187
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند...



:: بازدید از این مطلب : 166
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
 

چه خبر ِ ؟! من سخت می گیرم یا واقعا اینطوریه ؟!

چـــــــــــرا تو سرتُ بالا نمی گیری منُ ببینی ... چرا تو هم پا نمیشی یه کاری بکنی برا خودمون ؟!

 ...Man hala da gozleyiram sani

اگه یه روز بیاد که تو واسه همیشه مال ِ یکی دیگه  بشی ... ؛ من می ترسم مثه الان نتونم صبور باشم ... !



:: بازدید از این مطلب : 227
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

 

آرام وسرد
زندگیم ورق می خورد
شبیه بارانی که هرگز نباریده بود
بغض کرده ام
می گویند در سرزمین سرد
مردم مهربانند و با تکه های قلبشان روزگار را می گذرانند
حالا من آنجا هستم
غریب وعجیب
برایم دست تکان می دهند !

"ژانته "
 

_ : تو مشکل داری؟

_: نه !

_ : پس جوون نیستی !

 

ادامه مطلب رو بخونین ... لطفا :|  در مورد ِ تبعیض نژادی ِ !

 

achb1qkcpxzuuywlmvi.jpg

 



:: بازدید از این مطلب : 156
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

هر وقت ایرانسل بهم sms میده...

یاد آیه شریفه ی:[ نحن اقرب الیک من حبل الورید] میفتم!



:: بازدید از این مطلب : 171
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

 

با تو زیر ِ بارانم

چتر برای چه ؟

خیال که خیس نمیشود ... !

 

 



:: بازدید از این مطلب : 181
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
 

یه عشقی هم نداریم ولنتاین به هم کادو بدیم ...!

 

 



:: بازدید از این مطلب : 158
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

شروع خوبی است ... من که آخر کار را روشن می بینم :|

امروز – زنگ ِ ورزش :

 نرمش  و شمردن تعداد ِ حرکت ها :  یک ... دو ... سه ، گفتن های دبیر ورزش همانا ، و قطع کردن ِ صدای دبیر با فریادهای من که : بـــیر ، ایکی ، اوچ ...

و بعد فریاد بلند ِ بچه ها : بیر ، ایکی ، اوچ ...

کسی به خودش اجازه نداد که فارسی بشمارد...وقتی که خودمان زبان داریم ، زبان ِ اجنبی چرا ؟!  لذتی ندارد که :|

دبیران در حیاط چنان نگاهمان می کردند که تاکنون چنان غروری را ندیده اند ...!

 



:: بازدید از این مطلب : 197
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

 

فارسی می نویسیم ، بی سواد ها هم بخوانند !

از روزي كه چشم باز كرده ايم به ما  گفته اند بايد يك زبان رسمي داشته باشيم ٬ فكر مي كرديم همه كشورهاي دنيا با يك زبان اداره مي شوند، در مدارس آنها فقط به يك زبان تدريس مي شود٬ تا جايي جمود فكري داشتيم كه فكر مي كرديم درس خواندن فقط براي فارسي ياد گرفتن است و هر كس فارسي بلد باشد در حد اعلاي فهم و درك است هراز گاهي هذيان مي شنيديم شعرهاي حيدرباباي شهريار نظمهاي منزوي و ... خيلي خنده دار مي آمد مگر نوشتن و خواندن به زبان تركي هم ممكن است ؟ مگر شهريار سواد ندارد كه تركي مي نويسد؟

 هر قدر در زبان فارسي غوطه ورمان كردند به همان اندازه به زبان مادري مان بدبين شديم و گفتيم تركي هم شدزبان ؟! چرا كه علم را به زبان فارسي و فحش را به زبان تركي ياد گرفتيم و ما را از تعلم به زبان تركي دور نگه داشتند و لاجرم از فحشهاي ركيكفارسي هم دور مانديم .جديت را در زبان فارسي و هزل و تمسخر را در زبان تركي يافتيم ٬ چرا كه داده ها غير از اين نبود.

جديت زبان تركي و هزل و تمسخر زبان فارسي را از جلوي چشم ما دور كردند٬ تا آنكه ما شيفته زبان فارسي شديم و متنفر از زبان مادري و اين براي فارسي زدگي و تركي گريزي ما كفايت مي كرد. اما وقتي به شهرهاي فارسي زبان مسافرت كرديم ديديم كه موضوع از قرار ديگري است اصلأ زبان ما محكوم به نابودي است . چوپان بي سواد فارسي زبان خيلي راحتر از ليسانس ترك زبان ما اظهار نظر مي كند و من ترك به خاطر ترك بودن لهجه ام با هزار شرم و حيا فقط او را تصديق مي كنم. اگر با لهجه تركي حرف بزنيم مي گويند تو اول برو لهجه ات را درست كن بعد.

فهميديم كه محكوم به فنائيم. عده اي عكس العمل انفعالي نشان دادند و سعي كردند هر چه بيشتر به زبان فارسي و لهجه تهراني آن ( نه افغاني) روي بياورند تا از تحقير و عقب ماندگي جان سالم بدر ببرند و اگر در مورد خودشان ميسور نبود فرزندانشان را از بدو تولد فارسي ياد دادند تا از ذلت ترك بودن نجاتش دهند.

21 فوریه ، روز جهانی زبان مادری

این روز را تبریک بگوییم تا تسلیت ؟!     

 



:: بازدید از این مطلب : 274
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران