نوشته شده توسط : yasa98


فرض کنید با سوزنی هر روز به چشم خود آسیب برسانید. بعضی روزها آهسته تر و بعضی روزها محکم تر. در بیشتر اوقات می دانید که آسیب می بینید ولی ادامه می دهید. چون عادت کرده اید به خوشی و درد و افسوس بعد از این ضربه ها. البته اوایل کار بسیار سخت و چندش آور به نظر می رسد، ولی بعدا عادت می کنید. عاقبت کار معلوم است. اگر یکدفعه کور نشوید به مرور زمان می شوید.
دیگر تصاویر زیبا نمی بینید، سعی می کنید با لمس کردن، بوئیدن، چشیدن و گوش کردن جبران مافات کنید. اما بعد از مدتها آزمون و خطا به این نتیجه می رسید که درک روی زیبا با چشم، به هیچ وجه، با چیز دیگری قابل جایگزین نیست. ولی چه حاصل چشم دیدن ندارید، حق دیدن ندارید. در جوانی پیر شدید و دیگر توان رفتن پیش طبیب را ندارید. طبیب ما عین درمان است. فقط کافی است حضرت او را دریابیم.
خواستن توانستن است؟

کاش وقتی چشمی داشتیم قدمی برمی داشتیم.

 

امـام صـادق (ع ) : اصـرار بـر گـنـاه بـه مـعـناى ايمن دانستن خود از عذاب خداست و كسى
جززيانكاران , خود را از مكر (عذاب و مهلت ) خداوند ايمن نداند.

ـ امام على (ع ) : بزرگترين گناه نزد خدا گناهى است كه مرتكبش بر آن اصرار ورزد.
در شـگفتم از كسى كه سختى انتقام خداوند را از خود مى داند و همچنان بر گناه خويش اصرار مى ورزد.



:: بازدید از این مطلب : 185
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98


در اسلام برای مردانی که در آخرالزمان دچار آسیب شده اند، نشانه‌هایی ذکر شده است. معمولا اسلام توقعش از مرد این است که حس غیرت دینی و مهابت الهی داشته باشد روایات حاکی از این است که در سیمای مبارک خود امام زمان(عج) هم مهابت الهی وجود دارد. یعنی در چهره مبارک ایشان در عین ملاحت و شیرینی، نوعی مهابت و ترس الهی هم وجود دارد. اما در آخرالزمان بنابر آنچه از روایات به دست می‎آید، اگر شما در بین بیست مرد کمتر یا بیشتر، چهره‎هایی را مورد ارزیابی و شناسایی قرار دهید، نمی‎توانید کسی را پیدا کنید که در چهره‎اش هیبت و مهابت الهی و اثار ترس از خداوند وجود داشته باشد. اهل معصیت خیلی راحت در برابرشان مرتکب معصیت می‎شوند و آن ها هم هیچ عکس‎العملی از خود نشان نمی‎دهند.

روایت دوم درباره نشانه‎ها و خصلت‎های منفی مردان آخرالزمان می‎فرماید(( یطیع الرجل زوجته و یعصی والدیه)) مردان دوره آخرالزمان از اطاعت و احترام والدین دوری می‎کنند، در عین حال یک گرایش و اطاعت و پیروی صد در صد از همسران خود در رفتارشان دیده می‏شود.

باز روایت دیگر می‎فرماید:(( یکون الرّجل همّه بطنه و قبلته زوجته و دینه دراهمه)): مردانی وجود دارند که تمام همت و عزمشان برای پرکردن شکم‎هایشان است و اصلا به فکر معیشت دیگران نیستند. همسرانشان قبله آن‎ها می‎باشند(( قبلته زوجته)) گویا این زن‎ها خدای مردان خود شده‎اند و برای آنها اطاعت از همسر، اطاعت از خدا به حساب می‎آید؛ و دین آن‎ها هم پولشان می‏گردد. یعنی برای آن‎ها مقدس‎ترین و مهم‎ترین مسئله پول و ثروت است.

روایت دیگری از این حکایت می‎کند که مردان از مرد بودن خودشان خسته می‎شوند: (( لعن الله المخنّثین من الرجال)). تعبیر روایت این است که این‎ها از صفات مردانه‎ی خود خسته شده و سعی می‎کنند که گرایش‎ها، تمایلات و حالت‎های زنانه را در خودشان نمایان کنند. این گرایش‎ها ممکن است در حرف زدن، آرایش و آراستگی، طرز پوشش و یا تفکر باشد. در نقطه مقابل هم حتی روایتی داریم که(( و المترجَّلات من النّساء)) زنانی هم پیدا می‎شوند که این‎ها می خواهند خصوصیات مردان را درخودشان ایجاد کنند و مثل مردان شوند.

روایت دیگری می‎فرماید(( یتسمن الرجال للرجال و النساء للنساء)) و یا(( یا یتمشط الرجل کما یتمشط المرأة لزوجها)). اما یکی از آفت‎هایی که در دوره آخرالزمان برای مردان به وجود می‎آید این است که به جای آراستگی دست به آرایش می‎زنند. آراستگی با آرایش امر بسیار متفاوتی است. یا در روایت دیگر می‎فرماید که: بعضی مردها در دوره آخرالزمان خود را برای دیگران آرایش می‎کنند همانند نوعروسی که برای داماد آرایش می‎کند.

آفت خطرناک‎تر، این که در آخرالزمان(( یتنافس فی الرّجل یغارّ علیه من الرّجال)) یعنی در آخرالزمان باندهایی به وجود می‎آیند که طرفدار همجنس بازی هستند و در این راستا مردان، هوسرانی‎های خودشان را به یکدیگر اختصاص می‏دهند. روایت می‎فرماید که:(( یتنافس فی الرجل))؛ یعنی ممکن است با هم رقابت داشته باشند و بعد می‎فرماید(( یغار علیه من الرّجال))؛ یعنی ممکن است دو مرد بر سر مرد دیگری یا فرد دیگری، با هم غیرت و حسادت داشته باشند و هر یک رقیب دیگری برای رسیدن آن فرد باشد.

موعود نامه ص634
نشریه موعود، شماره 32،ص13.

و ظهور چقدر نزدیک است...



:: بازدید از این مطلب : 189
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98



خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
بدان آغوش من باز است
شروع کن یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من



:: بازدید از این مطلب : 192
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98


 در بنى اسرائیل عابدى بود به او گفتند: در فلان مکان درختى است که قومى آن را مى پرستند.

  خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند.

 ابلیس به صورت پیر مردى در راه وى آمد و گفت: کجا مى روى؟

عابد گفت: مى روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع کنم، تا مردم خداى را نه درخت را بپرستند.

 ابلیس گفت: دست بدار تا سخنى باز گویم.

  گفت: بگو، گفت: خداى را رسولانى است اگر قطع این درخت لازم بود خداى آنان را مى فرستاد.

  عابد گفت: ناچار باید این کار انجام دهم.

ابلیس گفت: نگذارم و با وى گلاویز شد، عابد وى را بر زمین زد.

 ابلیس ‍ گفت: مرا رها کن تا سخن دیگرى برایت گویم، و آن این است که تو مردى مستمند هستى

  اگر ترا مالى باشد که بکارگیرى و بر عابدان انفاق کنى بهتر از قطع آن درخت است.

دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار در زیر بالش تو گذارم.

عابد گفت: راست مى گویى، یک دینار صدقه مى دهم و یک دینار بکار برم

  بهتر از این است که قطع درخت کنم؛ مرا به این کار امر نکرده اند و من پیامبر نیستم

  که غم بیهوده خورم، و دست از شیطان برداشت.

دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج مى نمود،

 ولى روز سوم چیزى ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت که قطع درخت کند.

شیطان در راهش آمد و گفت: به کجا مى روى؟

  گفت: مى روم قطع درخت کنم، گفت: هرگز نتوانى و با عابد گلاویز شد و عابد را روى زمین انداخت و گفت: بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا کنم.

گفت : مرا رها کن تا بروم؛ لکن بگو چرا آن دفعه من نیرومندتر بودم؟

ابلیس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتى لذا خدا مرا مسخر تو کرد و این بار براى خود و دینار خشمگین شدى ، و من بر تو مسلط شدم...


بیاندیش!

چرا وقتی می شه واسه کاری نیت خدایی داشته باشیم با نیت غیر خدایی خرابش کنیم؟و اگه نمیشه نیت خدایی داشته باشیم چه ضرورتی داره که حتما اون کار انجام بدیم؟؟؟؟



:: بازدید از این مطلب : 192
|
امتیاز مطلب : 110
|
تعداد امتیازدهندگان : 23
|
مجموع امتیاز : 23
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98


آقا نگاهت جای آهوهاست می دانم
دستان پاكت مثل من تنهاست می دانم
آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد
جای دل تو وسعت دریاست می دانم
برگشتنت در قلبهای مرده ی مردم
همرنگ طوفانی ترین دریاست می دانم
آقا اگر تو بر نمی گردی دلیل آن
در چشمهای پرگناه ماست می دانم

جای سرانگشتان پر نورت در این ظلمت
مانند رد باد بر شنهاست می دانم
در باور كوتاه این مردم نمی گنجی
وقتی بیایی اول دعواست می دانم
ای كاش برگردی كه بعد از این همه دوری
یكباره حس بودنت زیباست می دانم
كی باز می گردی ؟ برایم بودن با تو
زیباترین آرامش دنیاست می دانم
تو باز می گردی اگر امروز نه! فردا
از آتشی كه در دلم بر پاست می دانم



مهدى ام من كه مرا گرمى بازارى نيست***بهتر از يوسفم وهيچ خريدارى نيست***همه گويند كه در حسرت ديدار توام***ليك در گفته اين طايفه كردارى نيست...



:: بازدید از این مطلب : 225
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزرائیل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم...



:: بازدید از این مطلب : 184
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

کلاس اول خواندیم آن مرد در باران آمد...

             

 اکنون می فهمم تا آن مرد نیاید باران نمی آید

                                                        

                                             به امید ظهورش...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 



:: بازدید از این مطلب : 202
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شبْ پهلوی خویش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد.

 گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟

 گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می باید که از بیم در خواب نمی روم مبادا که درمانم.

 آن دوریش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بی هوش شد.

 چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرار عرض باید کرد حال چگونه باشد؟ 



:: بازدید از این مطلب : 174
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
 

داستان کوتاه طنز بسیار زیبا ( این بار اولت بود )

 

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...

برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود. "

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 225
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
 
 
 
عکس پزشک دهکده


امروز تلوزیون ایران نادانسته و ناخواسته قسمتی از سریال پزشک دهکده را پخش کرد که تمام قوانین و ایدئولوژی فقه و حکومت دینی را زیر سوال میبرد.


داستان از این قرار بود که دکتر مایک یک کتابخانه تاسیس میکند و در ابتدا همه راضی و خوشحالند. تا اینکه پدر روحانی متوجه وجود بعضی از کتابهایی که مخالف دین نوشته شده میشود و تصمیم میگیرد مانع از انتشار آن کتابها شود...

و بخشدار که خود بیسواد است و نظر مثبتی روی فرهنگ کتاب خوانی ندارد استقبال میکند و از این موضوع بهانه ای پیدا میکند برای از بین بردن همه کتابها...


همزمان برایان(کودک خردسال) کتابی خوانده بود که به وسیله آن میتوانست غورباقه ها را به پرش وادار کند و تصمیم گرفته بود این کار را امتحان کند...

بخشدار کتابها را علی رقم مخالفت شدید دکتر مایک و خانواده اش آتش میزند.

این یعنی نویسنده میخواست بگوید نظر پدر روحانی که موافق سانسور بود، نه نابودی همه کتابها، حالا منجر به از بین رفتن همه چیز شده.



در پایان داستان برایان در یک مسابقه پرش غورباقه روشی که در کتاب برای پراندن غورباقه ها یاد گرفته بود را اجرا میکند ولی موفق نمیشود و بازی را میبازد.

ناراحت موضوع را با دکتر مایک مطرح میکند و جواب دکتر مایک تمام صحبت اصلی این داستان بود . او جواب میدهد:


درسته شکست خوردی ولی این برایت تجربه میشود یاد بگیری هرچیزی را که میخوانی قبول نکنی ولی همه چیز را بخوانی و با فکر واندیشه و تجربه راه درست رو انتخاب کنی...


...................................................



یاد صحبتهای روحانی ای افتادم که قبلا برای من قابل احترام بود و حالا نیست. او در ایران دکترای فقه دارد و یکی از رده های بالای مملکتیست(اسم نمیبرم)

اون شخص در یک سخنرانی در مسجد می گفت همانطور که ممکنه فیلمهای مبتذل انسان رو گمراه کنه خواندن کتابهایی که ما تایید نمیکنیم هم ممکنه یک انسان رو از راه بدر کنه. دقیقا حرفش این بود : "خواندن کتابهایی که مخالف عقاید ماست حرام است!"


حال صادقانه قضاوت کنید کسانی که خواندن کتاب های مخالف عقایدشان را حرام میدانند آیا میتوانند حرفی از عقل گرایی بزنند...

اگر کسی صاحب حق و حقیقت باشد میگوید همه کتابهای مخالف مارا بخوانید و پاسخ را هم از ما دریافت کنید و خود بوسیله عقلتان راه صحیح را انتخاب کنید. این یعنی آزادی اندیشه...


کسی که صاحب حق و حقیقت است ترسی از بادهای مخالف ندارد چون این بادهای مخالفند که باعث بالارفتن بادبادکها میشوند.


یعنی بالا رفتن فکر ، عقل ، فرهنگ ، انساندوستی و ...



 
 
 
 


:: بازدید از این مطلب : 202
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران