نوشته شده توسط : yasa98

تو هجوم باد وحشی توی نم نمای بارون

میشکنه بغض غریب ابر غمگین زمستون

وقتی برق خشم ابرا گم میشه تو نعرهاشون

وقتی جاری میشه اشکا توی دشت و تو بیابون

جلو چشمامو میگیره پرده ی اشک نگاهم

چشم من بارونی میشه مثلع ابر بی پناهم

دل من میگیره از غم میگه طفلی ابر خستم

ببین ابر دلشکسته من برای تو نشستم

اخه ابر بی پناهم انگاری بی همزبونه

نمی تونه یا نمی خواد واسه هیچ کسی بخونه

کی می فهمه درد ابرو که یه روزی و یه جایی

توی دریا که خونش بود توی بیکران آبی

وقتی هر روز و همیشه همه قطره های دریا

شیرجه می زدن بریزن توی ساحل روی شنها

ابر خستمون نتونست مثله هر قطره ی دریا

بکشه یه بار تنش رو روی ماسه ها رو شنها

ابر عاشق زمستون عشقشو ندیده بودش

اما ساحل خیالی شده بود همه وجودش

حالا غمگین و پریشون خسته از بازی دنیا

قطره های اشک سردش می ریزه رو کوه و صحرا

دربدر میگرده تا که عشقشو یه بار ببینه

نمی دونه ذره ذره داره از غصه می میره

http://baharniazi.blogfa.com/




:: بازدید از این مطلب : 422
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران