عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
هنگامی که
شب فرا می رسد
پنجره ی اطاقم
را باز می کنم
وسپس آرزومندانه
به خواب می روم
همه ی وجودم
بی اختیار می لرزد
مانند رودخانه
خروشانی است که
بی رحمانه مقاومتم
را در هم می شکند
او می آید او که
انتظارش را می کشم
تاجی از گل های لاله
به سر دارد
آرام آرام به من
نزدیک می شود
با دست صورتم را
نوازش می دهد
وبعد به رویم می خندد
اوه!خدای من
راستی او
چقدر زیباست
RSS