نوشته شده توسط : yasa98

هر روز که میگذرد

بیشتر از خود متنفر میشوم

قدرت بیانش را ندارم

مغزم اجازه نمیدهد

ملاجم سووت میکشد

کودن می شوم

در اداره ی مغزم هم

لنگ میمانم

از نقش خودم

درجا زدنم

عقب افتادنم

و هویتم

بدم می آید

هر روز که میگذرد

بیشتر از خود متنفر میشوم

علتش را

نمیدانم

من

معلولی هستم

در حالِ سرچ کردنِ علت

شاید هم

علتش تو باشی

همان علتی که

هر چه میگردمت

بازهم

گُمت میکنم

در هیاهوی افکارم

آخر می فهمم

تو ذهنم را مشغول نکرده ای

فقط سینه ام از تو خالی بود

که دیگر نیست

تو

خط ثابت قلبم هستی

بهمین دلیل است

هرکس می آید

پشت خط انتظار می ماند

بوق بوق اشغالِ خط دلِ من

و تو را گوش میکند

همان دخترک مغروری که آینه ام را شکست

همه میدانند

من فقط یک نفر را میخواهم

تورا !

بهمین دلیل

هزینه ی مکالمات دلم را نقداً می پردازم

حال که سوارم شده ای بتاز

مهریه ات را بگو

نقد می دهم

قابلت را هم ندارد !

بالاخره پالون خریت را باید تن کرد

یا به سایزت میخورد یا نمیخورد و در می آوری ! 




:: بازدید از این مطلب : 171
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 03 اسفند 1389 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران