نوشته شده توسط : yasa98
 

یادداشت تاریخی :

فردی بنام یدالله در جمعی نشسته بود ، ناگهان بادی صدا دار از او خارج شد

و جماعت به او خندیدن ، یدالله بسیار خجالت کشید و از خدا خواست که او را

همچون اصحاب کهف به خوابی هزار ساله ببرد و دعایش مستجاب شد

پس از هزار سال  از خواب بیدار شد  و چون احساس گرسنگی می کرد

به نانوائی رفت و سکه ای برای خرید نان به نانوا داد .

نانوا نگاهی به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائیست

باید مال دوران یدالله گوزو باشد !




:: بازدید از این مطلب : 365
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران