نوشته شده توسط : yasa98



:: بازدید از این مطلب : 322
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
فرشته کوچولو آروم نشست یه گوشه خسته بود دلش واسه آسمون تنگ شده بود اما بالاشو گم کرده بود

یه دختری نشسته بود گریه می کرد فرشته کوچولو رفت و پرسید دخترک چرا گریه می کنی

دخترک گفت سیبی را می خواهم.

فرشته کوچک گفت گریه نکن من سیبی برایت خواهم آورد

دخترک گفت تو زبیا نیستی بر زیبایی سیب اثر می کنی

فرشته کوچک دلش شکست اما نتوانست دخترک ر نادیده بگیرد

فرشته کوچولو خسته بود اما رفت و رفت

گشت و گشت

تا سیبی یافت و آن را برای دخترک برد و به دستش رساند دخترک سیب را گرفت و فرشته کوچک را از یاد برد

فرشته کوچک بود دلش گرفت

خواست تا با دخترک بازی کند اما دخترک دل در گرو سیب داشت و او ر فراموش کرد

و فراموش کرد زخمی که بر دل فرشته کوچک نهاده بود را پاک کند

فرشته کوچک دل شکسته و خسته به دیوار تکیه زد تا دخترک را شاد و آغشته به بوی سیب تماشا کند

 که صدای گریه مادری را شنید

دنبال صدای گریه رفت

مادری خسته و غمگین آن سوی دیوار تکیه داشت

فرشته کوچک پرسید

طوری شده؟

مادر گفت

نه فرشته اصرار کرد و مادر غمهایش را گفت و گفت یکی از غمهایش بی مهری فرزندانش است

فرشته کوچک گفت من پر از مهرم

مادر گفت

نه تو کوچکی زشتی مهرت را نمی خواهم

اما فرشته کوچک در حد وانش  مقداری از غمهای مادر را بر جان خرید و به دنبال فرزندان مادر گشت و مهر مادر را به دل آنها انداخت

و مادر هرگز نفهمید فرشته کوچک برایش چه کرده بود

فرشته كوچك به مادر گفت كمي از آغوشت را بر من مي گشايي

مادر گفت نه

آغوشم از آن فرزندانم است

فرشته گفت من مي توانم فرزندت باشم

مادر گفت نه تو زشتي تو فرشت اي بايد سرآمد باشي بايد الگو باشي

بايد مستحكم و راسخ باشي

تو به آغوش نيازي نداري بايد بروي

بغض گلوي فرشته كوچك را فشرد و يادش آمد:

اگر مادر او را در آغوش مي گرفت نشاني از الهايش براي پرواز ميافت

خواست دنبال مادر برود كه يادش آمد او مادر را به خاطر مادر بودنش مي خواهد نه به خاطر باهايش

غمگين بغض كردو سر به زير انداخت كه ناگهان سيلي محكمي بر صورتش نشست و رنگ رخش را نيلي كرد

فرشته كوچك سرش را بلند كرد پسركي را ديد

سرخوش و سر به هوا

از او پرسيد چه مي خواهي

گفت عشق

فرشته كوچك قلبش را به پسر داد و پرسيد

مرا دوست داري

پسرك گفت

از عشق تو گرم شدم و

مي خواهم با قلبت لانه اي بسازم براي دختري زيبا

فرشته كوچك گفت

مي شود مرا دوست داشته باشي

پسر او را زير لگدهايش له كردو مشتي بر چشمانش كوبيد و موهايش را كند و گفت

تو به درد نمي خوري تو كثيفي

تو زشتي

تو به هيچ دردي نمي خوري

قلب فرشت رابرداشت و رفت

فرشته كوچك بود دستش را روي سينه ا گذاشت جاي قلبش مي سوخت

با وجودي كه پسرك قلبش را برده بود پر از عشق بود ومحبت و مهرباني هنوز

اما ديگر تاب خستگي را نداشت

مردي از آنجا مي گذشت

فرشته صدا زد

آقا مرد گفت خسته ام درمانده ام

فرشته آنقدر حركات عجيب از خود نشان داد تا مرد خنديد

به مرد گفت خوشحال و دلشاد شديد

مرد با وجود شادي زيادش گفت نه از زشتي و بد قيافگي تو مي خندم

تا به حال موجودي به بيچارگي تو نديده بودم

واز كنارش گذشت در حالي كه دل پژمرده اش جوان و با نشاط شده بود

..

..

..

..

روزي كنار جوي آبي شاپركيبالهايي شكسته را ديد كه متعلق به فرشته اي كوچك بود

شاپرك پر گرفت تا نشاني از فرشته كوچك بيابد

اما هر كدام از تكه هاي فرشته را گوشه اي يافت و همه يادشان آمد كه روزي فرشته اي هم بود كه با تمام كودكي و عشق و محبت و وجود پاكش در كنار آنها بود 

اما ديگر اثري از او يافت نشد

جز يادداشتي كه باد به شاپرك داد و روي آن نوشته بود

تا كه بوديم نبوديم كسي

اين بود سر گذشت فرشته كوچكي كه با تمام وجودش همه را شاد ساخت و همراه مهربان بقيه بود و هرگز كسي او را نديد


اگر نيك بنگري دنيا پر از فرشته هاي كوچكي است كه مبهوت در احوال ما به ما عشق مي ورزند اماما دلشان را هرگز شاد نمي كنيم

:: بازدید از این مطلب : 292
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
"آنقدر باورت دارم که اگر بگویی باران خیس میشوم"

چنان در نهانم رخنه کردی نمی دانم کیستم،همین قدر میدانم که وجودم وابسته بتوست ،تو شدی جزی از وجودم،در بودنم شک دارم زمان نبودنت.واین شک مرا تهی از هیچ کرده است. ولی با تو ...

سرشار از شورم ، نشاط وشعف دارم ، با لند گیم به اوج،پر پروازم بلند ودستانم به عرش میرسد.

و می دانم که کیستم ،تویی که بال وپرم دادی  و به پروازم در اوردی ، ریشه ام را سیراب،شاخه هایم را پر طراوت،برگهایم را سبز سبز،ساقه ام را مستحکم ساختی با تو حس بودن خود را لمس میکنم.

ولی چه سود که نیستی....... 

 



:: بازدید از این مطلب : 323
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

باران

میروم زیر باران آهسته و لی لی کنان

میزند بر قامت زردم ،شر شر این ناودان

غم عشقت نازنین تا وخمیده ام نمود

ببار بر سرو روی من عزیز ،شاید دوباره باز روئید

من بشوق رویشی چون لا خمیده گشه ام

بنواز بر این دل زارم ، وه ؟که چه تنها گشته ام

بجای باران ، تو اگر میباریدی بر تن من

میشتی اندوه مرا ، می بردی غبار وغم

رویشم می گشت آغاز ،دوباره باز میشدم باز 

بال میزدم بهر سویی ،بسوی تو، بسوی آن

میزدم چهچه ای از دل،شاد می گشتم و خندان

میبردم بهر جای انعکاس این رنگین کمان

پخش میشد نورهایش بر پشت بامهای گلی

میشدند شاد مردمان سرزمین آریایی.

 



:: بازدید از این مطلب : 333
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

غزلم سلام

گرچه زمن دوری

همنفس و همرا منی

دیرگاهیست...

که دلتنگ صدایت هستم.

واین جماعت هزار رنگ ،

مرا محبوس کرده اندف

در خویش..

سیمایم زدوریت زرد

دستهایم لرزان

دیدگانم کم نور

روزگارم تاریک

و من همچنانف

دلتنگ...



:: بازدید از این مطلب : 351
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

افسوس

کاش مهربانتر بود با من او

کاش می شنید صدای ترک ، ساقه هایم را

وریزش...

برگهای  زرد وبی رمقم

که با هر نسیمی

میزند بر زمین نیستی

وای کاش...

میدانست چگونه آرام میشوم.

با شکفتن ،

لبهای اوکه قاصدک وار

پرمیگشودنند بهر سوی

وچون لاله های سرخ

خندان مینمودند

همه جا را.

ومن فقط...

به شکفتن او دل خوش

بودم و بس

 نمیدانست

که الیتیام بخش

زخمهای درونم است.

تا شایید مرحمی نهد

بر سینه پر ترک وجودم

ولی افسوس....

 



:: بازدید از این مطلب : 363
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

سوز دل

چه سوزها که بر نیامد

ازدل این خاک

وچه رنجها که نکشیدند مردمان آن.

اه ،ای سرزمین مقدس،

صبر

تو خود شاهدی بر هجران عزیزانت در این دشت.

ومیدانم که غم باری

اما  !  سکوتت معنایی دگر دارد.

ومیدانم ، آلام بیکران مردمانت

ترا از آب وعلف تهی ساخته

وکس نمیداند .

جز تو ودرد هایت.

من نیز چون توام

قامتم سوخت.

و کس ندانست،

پیر گشتم از درد دیگران  

باز...

کس ندید آتش درونم را

ونیافتم دراین  وادی

کلوخی ،که تکیه زنم برآن

برای قامت خمیده ام

وبچینم عرقهای

سردم را

وباز بیشتر تا خوردم

و...

میخورم تا ابد.

شاید به کمان قامت من بنگرند و

آگاه شوند

که چسبیدن به دنیا،

همچون ....



:: بازدید از این مطلب : 331
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

بیداد از این شهر

روزگاری نامرودت،

مردمانی اخمو،

همه در تکاپو،

تکاپوی هیچ.

درگیر با خود،

در تلاطم این شهر.

نه سلامی وعلیکی،

به گرمی گذشته

گذشته ای که داشتیم.

بلند وسر افراز،

با قامتی  استوار.

تجمل نداشتیم

اما...

شاد بودیم وخندان

همه با هم یکدل.

مهم نبود غم هامان

مردمانی خون گرم.

شب نشینیهای  زیاد

متلهای(داستانها)خوب وداغ،

از گذشته های دور،

از جوانمردان پر زور،

از آن همه مکردانگی

از محبت،صفا،یکرنگی.

با هم غمگین می شدند

اگر بودش مصیبتی

شادیها چند برابر بود

در جشنی ورحمتی.

قانع بودند وخوشحال

در برابر روزگار.

اما حالا...

وارونه شده انگار

این دهر واین دیار

مردمانش که نگو

سخت میگیریم از هم

به بهانه های بسیار.

از زندگی قفسه ساختیم ،

خویش را در آن اویختیم .

قهر های زیاد

دروغ های ناروا .

گذشته رو از یاد بردیم

بی خیال بعدش شدیم.

براستی انگار ...

آب در هاون میکوبیم

با با این جوریا نیست بخدا

کمی گذشت ،

با یه لبخند،

با دلهای خالی از غم؛

می شه بشیم

بازم همون .

چلچله های قشنگ،

بلبلان مست ومشنگ ،

طوطیان خوش آب ورنگ،

عقابان بالا بلند

در سرزمین ،پارس قشنگ...

بامید آن روز،که همه رنگین رنگین باشند ......



:: بازدید از این مطلب : 299
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

شور

من آواره در کوی تو بودم

ولی افسوس چنین نبودی ،

با دلم تو...

غرق در لحظات شیرین خود

سیر میکردی در ابرها

می پریدی بهر کجا،

قهقه های مستانه ات،

می شکافت سینه حزین مرا .

تو در پرواز بودی ومن .

در حسرت یک نگاه.

شاید بیابم روزی.

لحظاتی دگر را،

وبشناسم خویشتن خویش را

پر گشایم به بیکرانها،

زجه زنم از بیداها.

اگر بال پروازم ...

بارور شود ، گرمی دستانت ،از آنم شود.

می فشردمد در سینه خویش،

غم حزین را بدر میکردم از دل خویش.

آخر من وتو هم درد بودیم.

 با هم.

ولی جدا،

غصه هامون یکی بود.

 دلا مون از هم سوا

باور نداشتی در کنارت.

من بودم ،

من ،تنهای ،تنها.

و...

می مانم تا تو باشی.

 همیشه پر شور وشیدا



:: بازدید از این مطلب : 363
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
تو که میدونستی اگه بری

دلم دویاره میگیره

اگر نباشی یه روزی

هی بهونه تو میگیره

گفته بودم این دل با تو ،

دیگه اصلا غم نداره.

نگاه عاشق کسی رو ،

بجز تو کم نداره

تو رفتی باز این دلم تنها شده،

تنها تر از دل اون دل تنهات شده.

از وقتی رفتی ،

نه بارون قشنگه ،

نه نگاه مهتاب،

همش تو رو مخواد،

این دل تشنه بی تاب.

اگه یه روز خواستی بیای،

دیدی دلت باز دلمو میخواد،

بدون چشام واسه همیشه چراغ راهته،

این دل خستهو تنها،

منتظر یک نگاهت



:: بازدید از این مطلب : 339
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 16 بهمن 1389 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران