نوشته شده توسط : yasa98
http://salijoon.info/mail/891112/cack/02.jpg

دوستاي عزيز به علت زياد بودن تعداد عكسها براي ديدن بقيشون برين به ادامه مطلب !



:: بازدید از این مطلب : 300
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

.................................؟؟؟!

تقويم روزهايم شكسته و گم است

بي تو چه فرق ميكند امروز چندم است ....

امروز امتحان راهسازي داشتم از بين دوستام اولين نفري بود كه بهم تبريك گفت دوست داشتم ببينمش وببوسمش بخاطر اين همه مهربوني اما ته تهش اين نيمچه عقل راضي نميشدآخه منكه دوسش داشتم اونم ميگفت :طبيعت مرداست كه وقتي محبتو تو تنهايي ميبينن نميتونن خودشونا كنترل كنن

بقول خودش اين ازون چيزايي بود كه كاريش نميشد كرد جز تحمل

امتحانو كه گند زدم آخه شب قبلش بازم فكراي هميشگي كه احساس ميكردم پيشمه سراغم اومد هرچي ميزدم تو سر خودمو كتاب فايده نداش كه نداش ساعت چهار خوابيدم يه رب مونده به شيشم طبق عادت هميشگي بيدار شدم.بعد امتحان يه اس دادم گفتم ميتونم بيام پيشت ته دلم از خدام بود با جثارت هميشگيش بگه نه نياولي امان از دس اين دل وامونده اينقد   شيطوني كرد تا بالاخره اونم فهميد آخه ميگن دل به دل قووم داره گفت :من ميام تو هم بيا

اين بار مث هميشه نبود كه ندونم با سر برم يا با پا ، يه خورده فس فس كردم تو رفتن زنگ زد بهم گفت كجايي؟گفتم : تو راهم –مث آدماي اسباني گفت : خسه نباشي مگه من وقتم اضافست

زد به سرم نرم ولي باز اين دل جامونده نذاشت ، رفتم اونجا طبق معمول سرش تو لب تاپش بود هراز گاهي از ناي مبببارك يه چيزايي ميگفت

شاعر ميگه تو خوبي برو من با همسفر بعدي ميرم

دخترا ميان واسم پشت چشم نازك ميكنن

هرچي ميگفت واسم مهم نبودوگوش نميدادم فقط داشتم تو ذهن خودم خاطرات خشنناك وقشنگ اون دفعه رو مرور ميكردم فقط يه پوسخند ميزدم كه مثلا حواسم به توء

چرا بمن ميگي دوستت دارم؟تا حالا از من اين جمله رو شنيدي؟

يهو دنيا آوار شد روسرم بخودم اومدم ميخواسم بزنم بيرون اما نتونستم حتي نتونستم بش بگم فهميدم كه دروغگو ،فهميدم اون هيچ كسي رو بخاطر خود اون شخص دوست نداشته ونداره اون فقط به خاطر خودش به دروغ به آدما ميگه دوست دارم

اون بار اولي كه دستام تو دستش بود ، قلبش ميلرزيد بهم گفت ميشه يه نه دو نه سه كلمه بهت بگم

منم سرتاپا گوش شدم براي شنيدن حرفش

داشت صداش ميلرزيد كه گفت : بهانه دوست دارم منم بهت علاقه مند شدم

ولي امروز.............

ما نميتونيم دنيارو عوض كنيم برا همين بايد خودمونا باهاش وفق بديم ، چون من بلد نيستم سقفشو مقتلگاهش كنم –چون بلد نيستم مجبورش كنم به دوست داشتن – چون بلد نيستم با گريه كردن خالي دوريشو به خودم عادت بدم وبا يه وبلاگ حرفامو بش ديكته كنم– مجبورم تنهايي دوسش داشته باشم-تو تنهايي بش فكر كنم-با خيالش وخاطرات خوش فراموش ناشدنيش زنده بمونم ،زنده بمونمو زندگي كنم چون بت زندگيه منه -چون اونم تا الان با خاطرات خوش فراموش نشدني بت زندگيشه كه سر پا مونده........



:: بازدید از این مطلب : 297
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

يكشنبه دوم بهمن ماه

امشب دلخسته از نديدنت به تنها همدم شبهاي بي تو بودنم پناه آوردم

گناه من تنها دل سپردن به درياي دل تو بود و تو تاوانش را خوب به چشمانم بخشيدي

چشم دوختن به جاده اي كه مسافرش هيچ وقت خدا به مقصد نخواهد رسيد

مسافر بي جاده من .......

ذهنم بيشتراز هميشه در گيرش بود وقتي عصر خسته و گرسنه رسيدم خونه زود دويدم تو آشپزخونه تا يه چيزي واسه خوردن پيدا كنم بعد چند لحظه ديدم صداي همه در اومده كه اين بو ودود واسه چيه؟

تازه اونموقع بود كه فهميدم نيمرو درست كردم اونم بدون روغن ، اوه دامي

صداي سماور ميومد واسه فرماليته كردن گندي كه زده بودم سريع يه چايي براه كردم بردم گذاشتم خدمت اهل بيت و رفتم تو اتاقم

يهو ديدم داداشم با يه لحن تمسخرانه ميگه دستت درد نكنه بيا خودتم بخوربدون تو پايين نميره ، واي خداي من بازم گند زده بودم با آب ولرم چايي درست كرده بودم

حالت خوبه؟

شصت پات كدوم؟

هرچي ميگفت بخودم نياوردم زود حاضر شدم براي رفتن خونه پسر داييم ، اونجاهم مث مرده هاي متحرك فقط ميخنديدم در مقابل گپ هايي كه مخاطبشون من بودم دس آخر پسر داييم بهم گفت :تو چرا اينجوري شدي دختر قديما تيز تر بودي

اين روزا هر كه ميرسه يه جوري ننگ ديونگي ميچسبونه بهم ولي...................

ولي اوني كه من بخاطرش اينجوري تو عالم مالي هوليا رفتم ميگه :

تو به چي من دل خوش كردي؟

تو از من تو ذهنت چي ساختي؟

تو ديوونه اي.

كاشكي يه روزي  راستشو بهم ميگفت ، ميگفت : دست از سرم بردار نه اينكهبه دروغ  بگه من دوست دارم واسه همين نميخوام روزاي سخت جداييو ببيني اونوقت من برا اینکه آسوده زندگی کنه میرفتم از پیشش ولی .........

 



:: بازدید از این مطلب : 316
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

دوشنبه چهارم بهمن ماه

آري... عاشق شدم وطوري عشق  مي ورزم كه گوي تو پاره اي از تنم شدي. وهر لحظه تو را به خود نزديكتر ميبينم به طوري كه همه آيند خود را در وجود تو خلاصه ميكنم وحتي گاهي اوقات زندگي را بدون توبدتر از جهنم ميبينم وگاهي اوقات دلم آنقدر برايت تنگ ميشود كه ميخواهم تورا از روياهايم بيرون كشيده ودر دنياي واقعي در آغوش گرفته.ودر آغوش تو به اندازه تمام عمر گريه كنم.

 امروز دیگه خسته شدم از اینکه همش فریاد میزنم ولی تو نمیشنوی.....

از اینکه هی بگم سخته بی تو بودن..............

چنان دلگیرم از دنیا که خود را هم نمی خواهم

به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم

همه نامهربانند در این دنیای پر تزویر

چنین شد حاصل عمرم که جز مرگم نمی خواهم

                         امضاء 

نون خشکه



:: بازدید از این مطلب : 304
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

پنج شنبه هفتم بهمن ماه

برگ ، از درخت خسته ميشه

پاييز همش بهونست

از صب همش به اين فكر ميكردم ما كه قرار گذاشتيم فقط تا امتحانا با هم بمونيم چرا يهو اون شب قرارمونا عوض كرديم؟چرا گفتيم تا وقتي كه يكيمون عروسي كنه باهم و براي هم بمونيم ؟

 چرا ؟

 نكنه من بدقولي كنيمو من زودتر بزنم زير قولم ؟

 بقول مصطفي ديلاق كباب غاز ستاره ضعيف تو شبستان تيره و تارم درخشيد و يادم افتاد من از اون قول گرفتم اونكه از من قول نگرفت تازشم اون مرد نبايد بزنه زير قولش منكه مرد نيستم ...!

 هف هش روزي بود كه خطمو اعتبار نزده بودم تو اين سوزو سرما زدم بيرون رفتم شارژبخرم يه يادي ازش بكنم اونكه از اين كارا بلد نبود ، لعنتي ، اسمس دليوري نميداد اونقد تك زدم تا كم آورد رفت

 گفتم :چطوري گل پسر؟سوار تاكسي نشدي يه تك بزني بهم ؟

 بازم مث هميشه با تلخي برخوردسردش دلمو درد آورد حتي مث قديما ديگه وقت اضافه اشم حسابم نكرد !

 گفت: خوب نيستم منكه هول برداشتم شروع كردم به زنگ زدن ديدم مشغوله ،بوووووووووم بازم خورد تو حالم با خودم گفتم تو اين سرما خلي مگه ؛ ديوونه نو اومده به بازار تو هم شدي كهنه دل آزار ،زور چي ميزني ؟

18:37 : بهانه بايد باهات صحبت كنم به خودم گفتم زكي وقت گير آورده الان ميخواد بگه بيا تمومش كنيم وضو گرفته بودم عجله داشتم بدون درنگ گفتم :خوب بدون مقدمه اصل مطلبو بگو

 18:39: اصل مطلب لينه كه بيا قبل از اينكه مرتكب اشتباه ديگه اي بشيم اين رابطه رو تموم كنيم

 18:40  good luck and bedrod

42:18 : i've never forget my dear

 مثل مرغ سر كنده شدم اشك جلو چشمامو گرفته بود دويدم تو اتاقم ، فقط خدا و حرف زدن با اون ميتونست آرومم كنه تكبير كه گفتم اشكام سرازير شد - به انعمت عليهم كه رسيدم ديگه تو پاهام روح نبود- خون به مغزم نميرسيد - فقط اين زبونم بود كه كار ميكرد و پشت سر هم ميگفت من انعمت ؟ الهي من انعمت؟ هر كار ميكردم صدام بند بياد فايده اي نداشت - يهو چشمامو كه باز كردم ديدم همه دارن دادو بيداد ميكنن تو اون هاگير واگير با اون چشماي ابري فقط دستاي لرزون ولباي كبود مامانمو ميديدم ، اشكي كه تو چشماي داداش بزرگه بود داشت ميكشتم اونموقع بود كه ياد حماقتم افتادم اونموقع بود كه تازه فهميدم عشق و دوست داشتن چه معني داره ؟! تو اين 54 روز اين دومين باري بود كه بخاطرش تا سر حد مرگ ميرسيدم و اين سرم بود كه واسطه و ناجي واسه ادامه اين زندگي لعنتي ميشد تو درمانگاه با وقاحت تمام تو چشماي داداشم زل زدمو برا اينكه از نگراني درش بيارم گفتم يه درس پيشنيازو افتادم كه 9 واحد عقب مي اندازدم ،بخاطر اين يه سال عقب موندن دارم ميميرم مث هميشه داداشم سعي كرد تو بدترين شرايط خنده رو لبهام بياره صداشو انداخت ته گلوشو گفت : آبجي جونم تا منو داري غمت نباشه خودم كاري ميكنم با يه مدرك فوق ديپلم بت بگن بسلامت برو ور دل ننه جونت !!!

 ولي من فقط از افكار مواجم اين ميگذشت كه چرا ديشب پرسيد امتحاناتت تمام شد ؟

 تنها حرف صادقانه اي كه وحيد بمن زد اين بود كه اون شب ميگفت : دست خودمان نيست كه روي حرفمان نمي مانيم مابر زميني ايستاده ايم كه هر روز خودش را دور ميزند ÷س چرا با این وجود اون شب بهم قول داد؟

 اينكه بهانه اش براي جدا شدن از درخت پر مرام پگاه سخت بودن تحمل دوريش بود. بهانه اش براي جدا يي از من درست نشدن يه دردسر تازه بود

 اينكه ........

 الان كه دارم اين پستو مينويسم روكش كيبورد لغزنده شده بخاطر اشكاي من كه روش نشسته ، الان غرورم داره ميتركه از نفرتي كه نسبت بمن داره واقعا اون همه اقتدارم تو داشتن غرور چي شد ؟ خدايامن تو و آخرت و ايمانمو با كسي عوض كردم كه لياقتشو نداشت ، با كسي كه الان حتي غباري از خاطرات و جول وپلاس من تو ذهنش نمونده و الان داره خواب دیشبش که با یه دختر بوده و حس میکرده اون دختر خیلی بهش نزدیک بوده رو واسه یکی دیگه تعریف میکنه.........

 خدا جونم منو ببخش ميدونم كه عاشق هميشه تنهاست .....

 



:: بازدید از این مطلب : 298
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
شنبه نهم بهمن ماه
شيشه اي ميشكند !
يك نفر مي پرسدكه چرا شيشه شكست؟
يك نفر مي گويد:شايد اين رفع بلاست
ديگري...
پنجره را باد شكست
دل من سخت شكست
هيچ كس هيچ نگفت
از خودم مي پرسم
ارزش قلب من از شيشه و پنجره هم كمتر بود؟

امروز بيشتر از هميشه دلتنگ توام ، اي آرامش دل ناآرام من
دلتنگ تو وتمام چيزهايي كه نه بوي هوس دارند و نه رنگ گناه !
دلتنگ تو وتمام لحظه هاي رسيدنم!
امروز بعد از انتخاب واحد وقتي فهميدم يه درسو افتادم ديگه اشكي تو چشمام نمونده بود كه بريزم
ديوونه وار و پياده راه افتادم بسمت ترمينال
تو راه فقط داشتم حرفاي شب قبل از امتحان هيدروليكو تو ذهنم مرور ميكردم
ياد حرفاي تو كه ميگفتي
"گناه مي كنم
و وادارت به گناه
غلط كرده هر كه گفته
سيب ها و بوسه ها ممنوعه اند
وبه جهنم كه
جهان چپ چپ نگاهت ميكند"

يهو تو پياده رو كه داشتم از جلو ميوه فروشي جلو دانشگاه رد ميشدم با تيكه ي صاحب مغازه : دنيا كه ارزش اين كارا رو نداره
چرا مردمو ميخواي بدبخت كني ؟!
به خودم اومدم اشكامو پاك كردمو و نگاه به سمت چپ خيابون ميكردم تا شايد از عبورياي ماشين كاسته بشه و ازش بگذرم
الانم كه نيستي اين يادت كه بهم آرامش ميده ...
اونشب بهم قول ندادي كه اين حرفمو فراموش نكني
ميترسم ، ميترسم از اينكه يه روزي برسه و خود منم فراموش كنم
پس مينويسم چون ماندگارترين صفحه زندگي و عمر من اينجاست
من تا هميشه دوست دارم و دلتنگتم
حتي الان كه راهمون جدا شده


:: بازدید از این مطلب : 479
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

يكشنبه دهم بهمن ماه

نفرين به اون كسايي كه رو دلا پا ميذارن

تا كه مي بينن عاشقي ميرن و تنهات ميذارن

نفرين به ادمايي كه تو سينه دل ندارن

عاشق ، عاشق كشين _ رحم و مروت ندارن

الان ساعت 14:12 است بازم لحظه هاي بي قراري ونبودنت به لحظه هاي من هجوم آوردن

ياد فايل almas1109 كه رو گوشيم ريختي افتادم ، مث اون روزايي كه واسه ديدنت نميدونستم باسر بيام يا پا پريدم رو
گوشي آخه تا الان وقتو حوصلشو پيدا نكرده بودم رفتم رو قسمت khatere angiz با اينكه خارجكي ميخوند از لاو لاو كردنش فهميدم درد منو داره گفتم بيخيال تراك بعدي رو زدم آهنگ سخته (نيما علامه (
از تو گذشتن سخته _ باتو نبودن درده _زنده بودنم مرگه _بدون تو وعشقت ...
خدا واسه چي اين همه عذاب واسه من بايد باشه ، يعني هيچيش نبايد به وحيد برسه ؟؟؟
باز بغضم گرفت _ دردي كه داشت گلمو رنج ميداد ضمادي براش پيدا نميشد جز گريه
طبق معمول دويدم تو اتاق خودم ، اول يه دل سير گريه كردم بعد تصميم گرفتم حرفايي كه مرتب به زبونم ميومدو و از ذهن بيمارم ميگذشت بنويسم تو وبلاگ آخه تنها مأمن من براي تخليه شدنم بعد از آهنگ پيشوازم اينجاست
وحيد
نمي بخشمت بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي _ بخاطر تمام غمها و بهت هايي كه به صورتم نشوندي _ بخاطر دلي كه برايم شكستي _ بخاطر احساسي كه برام پر پر كردي
نمي بخشمت بخاطر زخمي كه بر وجودم نشوندي وبا بي خبر گذاشتن ازخودت نمك رو زخمم گذاشتي
اما نه من مجبورم كه ببخشمت بخاطر عشقي كه رو قلبم حك كردي.....



:: بازدید از این مطلب : 324
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

يكشنبه دهم بهمن ماه ساعت 15:00

ترا خدا خواهش ميكنم اين پستو نخونيد مخاطب اين پست فقط فقط وحيد

روز اول شوخي شوخي جدي شد
شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن تو بود

و جدي ترين شوخي عمرم از دست دادن تو


وقتي پستتو ديدم با خودم گفتم بهانه بايد يه سواليو ازت بپرسه
كسي كه يه مسجد ميان راهيو بت زندگيش قرار بده و عاشقانه ، از صميم قلب بپرستدش
با تمام وجود به ثناش بپردازه و خودشو فقط فقط مريد اون بدونه مگه نه اينه كه خدا و آخرت و ايمانشو گذاشته كنار؟
حالا تو بگو اگه يهو اون مسجد آوار بشه رو سر مريدش بقول خودش دليلم داشته باشه واسه حرفاش ، كاراش ولي به تو چيزي نگه
وقتي اون مريد توي اغماست بدون شك تك تك آجراي اون مسجدو(خواسته يا ناخواسته ميدزدن تو رو از من ) ميبرن ديگه چيزيت نميمونه
كه وقتي بهانه به خودش اومد بيادازت بپرسه
دليل اين مصيبتي كه به زندگيم وارد كردي چي بوده
حالا من هم خدا رو از دس دادم هم اون بتي كه خاطر مريديش مرتد شدم

ويحك ....

پس معلوم ميشه اين من بودم كه لياقت نداشتم نه لياقت خدارو نه بنده شو
تو با كارت حجت بودي به اين واقعيت
مگه نه؟؟؟




:: بازدید از این مطلب : 295
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98

دوشنبه يازدهم بهمن ماه
هنگامه ي تنهاي وجودم
به او بگوييد " دوستش دارم "
با صدايي آهسته،آهسته تر از صداي بال پروانه ها
به او بگوييد " دوستش دارم "
با صدايي بلند،بلند تر از صداي پرواز كبوتران عاشق
به او بگوييد " دوستش دارم "
با هيچ صدايي
چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا كوتاه ندارد
فرياد دوستت دارم را
با تپش قلبم آن هنگام كه سربر سينه ام داشت به او گفتم
پس بگذار بار ديگرد بدون هيچ شرمي بگويم
" دوستت دارم "
اي ديروز امروز من.....

چند شبي بود كه ديازپام ميخوردم تا خوابم ببره بيش تر از ساعت 10 دوام نمي آوردم انگاري ديگه سيسنم بدنمم خودكار شده ديشب نميدونم كي فكر كنم وسطاي 20:30
خوابم برد فقط يادمه قبل از اينكه بخوبم مث بقيه شبام تو اين دو ماه با فكرش خوابم برد،صب ساعت يه ربع مونده به شيش با صداي اذان بيدار شدم،حسش نيومد برم يه سر بزنم به گوشيم
آخه چن شبه ديگه گوشيو بالا سرم نميذارم و تو هاله ، نماز ايكي ثانيه خوندم كليدو زدم سرمو كه گذاشتم رو متكا يادم افتاد ديشب قبل خواب از خدا يه خواهشي كرده بودم اونم اينكه
يه خبري ازش بشه ،مث برق پريدم سر گوشي واي خدا رو حالت آف گوشي يه پاكت بود و علامت ميس ، دلم ميخواست .....
أه مسيج Nasimeh بود ميسم از اون بود،واي خدا خوابم يا بيدار ؟؟؟
Nazanin باورم نميشد شماره شو نيگا كردم ، خودش بود ، بعد اين چن روز اولين بار بود كه خنده اومد رو صورتم ، انگاري قند تو دلم آب شد
اونموقع بود يادم افتاد كه نه خدا فراموشم كرده نه بنده اش ، يادم افتاد من نفسايي كه ميكشمو مديون خدا واين بنده اش هستم.....



:: بازدید از این مطلب : 444
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : yasa98
سه شنبه دوازدهم بهمن ماه

سه شنبه چقد تلخ و بی حوصله

سه شنبه چرا ای همه فاصله ؟

سه شنبه چه سنگین چه سر سخت

سه شنبه خدا کوه را آفرید !!!

امروز یه روز پر از برف بود دیشب با گوشیم یه ایمیل خالی با آدرس بلاگش بهش دادم ولی نمیدونم نفهمید یا عمدا خواست به روی خودش نیاره ـ دلم بد جور هواشو کرده بود زدم به سیم آخر و پوتین و کلاه کردم برم الماس ـ شاید اونجا می تونستم ببینمش ـ رو پله های برقی ایستاده بودم که دستام شروع به لرزیدن کرد یادمه اون وقتا وقتی ثمینو میدید می گفت میلرزم و میترسم از روبرو شدن باهاش - منکه نمیفهمیدم چی میگه یکم واسم مزحک میومد ولی امروز واقعا به عمق حرفش رسیدم

راست میگفت که اگه آدم بخواد یه کسی رو که واسش با ارزشه رو بعد از مدتها ببینه فرق داره

به هر زحمتی بود آروم آروم خودمو رسوندم جلو الماس

وایییییییی داداشش اونجا بود از یه طرف خوشحال شدم از طرف دیکه ناراحت آخه من این همه راهو بخاطر اون اومده بودم اونوقت............

سرمو انداختم پایینو یه راست اومدم کافی نت تا بازم حرفامو این جا بنویسم که مبادا .....



:: بازدید از این مطلب : 318
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 بهمن 1389 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران